صدراعظم و سلطانش
به جای مصرف خواب آور
چند روزیست که قبلۀ عالم ما پاک خل شده است ؛ شده یک مارکسیست ِتمام عیار . مثل ِفیدل ِکاسترو سیگار ِبرگ ِهاوانا دود می کند و ریش لنینی مثل ِلنین میگذارد ؛ لنینی و چند روزه با سرفههای بیشتر و وقتی آبآلبالوی پیشخدمت آورده مینوشد و چشمانش دنبال آلبالو گیلاس به دو دو زدن میافتند ، دستی به آن ریش لنینیش می کشد و می گوید : « چه گواراست » و به پیشخدمت دستور ِآب آلبالوی بعدی را میدهد . عجبا که از وقتی مارکسیست شده ، مالش برکت کرده و جواهرات ِخزانهاش روی هم تلنبار میشوند . آخر تازگیها با یک بدلیفروش ِیهودی روی هم ریخته و آخرین قلمش را که خبر دارم ، تاخت زدن ِدریای نور بوده با یک خروار بدلیجات . به حساب ِخودش مغز اقتصادیش را به کار انداخته است . مامانش را هم همین اواخر با ملکۀ زیبایی ِبیافرا تاخت زده . بیچاره وقتی آمد پوست و استخوان بود ؛ ملکۀ زیبایی را می گویم . از راه نرسیده شروع کرد به بلعیدن هر چه سر راهش بود و بعد از سه روز چنان آبی زیر ِپوستش رفت که همۀ ما آرزو می کردیم کاش بابای خدا آمرزیدۀ سلطان بودیم و بعد از سه ماه ناچار شدیم چهارچوب خیلی از درهای قصر را بشکنیم تا ورود و خروج ایشان به سهولت انجام بگیرد . اینطور شد که مغز اقتصادی ِسلطان دوباره به کار افتاد و تصمیم گرفته که حالا زنش را هم سر بدهد و مادرش را که اگر ریق ِرحمت را سر نکشیده باشد ، لابد شده پوست و استخوان ، پس بگیرد . البتّه زیاد باورتان نشود . کمی اغراق کردهام . کوه ِنور ِقبلۀ عالم ِما کجا بود ؟ ( دریای نور بود ؟ ) مادر قبلۀ عالم هم که میدانم همان اوّلها با یک بدلیفروش یهودی ریخت روی هم و از قصر ِسلطانبابا ( بابای سلطان ِما ) گریخت و سلطانبابا ( بابای سلطان ِما ) هم از لجش رفت گشت که یک زن ِخیلی خوشگل بگیرد و برای این که دبّه در نیاورند و عوام و خواص نگویند که خوشگل نیست ، این حقیر را با مقادیری هدایا و چند پرترۀ جورواجور از حضرت ِخودشان فرستادند دنبال ِخوشگلهای مدرکدار و جایزۀ خوشگلی برده که وقتی همهشان ( حتّی ملکۀ زیبایی ِبیافرا ) دست ِرد به سینۀ من ( در واقع به سینۀ سلطانبابا ( بابای سلطان . . . ) ) زدند و خرج ِسفر به سمت ِته کشیدن میل میکرد ، راهی ِدیاری که امروزه تایهلند مینامندش ( و آن روز هم گمان کنم همین ) شدم که میگفتند خوشگلهای تمام وقت ِحرفه ای ِارزان دارد و از کشتی که پریدم پایین ، با اوّلین خوشگلی که دیدم دورش جماعت ِکثیری جمع شده اند ، به یک زبان ِوصله پینهای ِگفتار و حرکات ِخود و گفتار و حرکات ِدیلماج ِتایلندی ( که مانده بودم چرا نمیتواند حرف های ساده و پیش پا افتادۀ من را ( پیش پا افتادهترین حرفهای ممکن شاید ) به زبان ِتایلندی ترجمه کند ) قضیّه را مطرح نمودم و در شگفت آمدم که چه به سرعت فهمید آن زن ( ملکۀ آینده را میگویم ) و چه به سرعت راهی شد ( توشۀ ناچیزراهش را از پیش بسته بود ) و من که هنوز چمدانها و اسباب و اثاث دیگرم ( که ذکرشان اینجا لزومی ندارد ) در کشتی بودند ، دوباره سوار کشتی شدم و با اذن ِملکۀ آینده ، درجا ، خوابیدم و تا صبح ِفردا که کشتی در ساحل ِمملکتی دیگر لنگر انداخته بود ، مثل ِمیِّت ِخواب ندیده ، خوابیدم .
از خواب که برخاستم ( تختم روی عرشه ، رو به ساحل بود ) دیدم که وه ! عجب مملکتی ! عجب مردمی ! به دیلماج که یا تایلندی را درست نمی دانست یا زبان ِآدم را و از دیروز تنزّل درجه یافته بود وشده بود نوکر ِخودم ( امیدوارم مرا به خاطرِ صراحت ِلهجهام ببخشید ) رو کرده ، گفتم : « وه ! عجب مملکتی ! عجب مردمی ! » راستش را بخواهید همینطور در خواب و بیداری بدون ِتوجّه به دیلماج ( نوکر ) برای خودم گفتم و فقط وقتی شنیدم که دیلماج نیز با شوق گفت : « اتّفاقاٌ مثل ِ همیشه حق با شماست ارباب » رو به سویش برگرداندم که بگویم : « به جای این چاپلوسیها ، بساط ِصبحانه را رو به راه کن و دیکشنرت را قوی کن » ( یا چیزی در این مایه ها ) که نگفتم و هاج و واج از میان ِپلک هایی که هنوز از نشئۀ خواب بالا و پایین میرفتند ، دیدم که نه بابا ! شعف دیلماج حقیقی و واقعی و صادقانه و از این چیزها است . پس برخاستم و بعد از شستن ِدست و رو و انجام ِکمی سرسری ِبقیۀ امور ِثواب و ناصواب ، محو ِتماشای آن مُلک شدم و نمیدانم چقدر در آن حال ماندم که نمیدانم چه چیزی مرا از آن احوال به در آورد و با خود گفتم : « من برای چه محو ِتماشای این ملک شده ام ؟ » آخر مُلکهای عجیبتر یا زیباتر یا تماشاآورتر از این را پیش از این زیاد دیده بودم ! به علّت ِ کثرت ِهوش خداداد و غایت ِعقل ( غایط نخوانید لطفاً ) لزومی به شرلوک هولومزی که کشف ِاسرار کند یا فروید و یونگی که ناخودآگاه ِجمعی و فردی ِمن را بکاود یا هرکولی از نوع و راستۀ پوارو که پدیدار ِروبرو( ساحل ) رابرایم شناسایی کند ، نبود و راز با جرّقّه ای برملا شد : « دیلماججان ، آدمیان ِاین مُلک ، چقدر به اهالی ِتایلند مانندهاند ! » به جای دیلماج ، معاون ِناخدا که حالا بگویی نگویی از ملازمین ِملکۀ آینده شده بود و نمیدانم از کِی دور و بر ِاینجانب بود و نمیدانم چرا لباس ِناخدایی بر تن داشت ، همینطور که آن طور هراسناک ، درست از پشت ِسر ِمن رد میشد ، با لحنی نه چندان خوشایند ، زمزمه کرد : « چهارپایان و گیاهان و جمیع ِحیات مندان و ناحیات مندان ِاین مُلک نیز ، به تایلندگانشان میمانند . » عجبا ! راست میگفت . راست میگفت و رفت ! به دیلماج گفتم ( نمیدانم چرا ناگهان ناغافل از نوکری ارتقاء دادمش ناخودآگاه نزد خودم و سروران ) : « دیلماججان ، مردمان ِاین مُلک بیشتر از مردمان ِتایهلند به تایهلندیان میمانند .» دیلماج که حالا سرش را بالا گرفته بود ، با حالت ِآدم ِخنگی که بالاخره راز را فهمیده ( در کمال ِشرمساری باید بگویم رازی را که من هنوز نمیدانستم ) گفت : « جناب ِصدراعظم ، آرکائیک بازی موقوف . قبلاً گفتی تایلند ، حالاشم بوگو تایلند . من که ناسلامتی تایهلندیم ، زبون ِمادری ِشما رو روونتر و امروزیتر از شما صحبت می کنم . فقط یکّم لهجه دارم و یکّمم صدام زیقزیقیه که اونم تو نوشته معلوم نمیشه . بعدشم : قربانت بروم ، این ساحل ِروبرو که میبینی ، مملکت ِآبا و اجدادی ِمن تایلنده . » پس جواب ِمعمّا به این سادگی بود ! کشتی از دیروز حرکت نکرده ! پس چرا تایلندیهای امروز بیشتر از تایلندیهای دیروز شبیه ِتایلندیها هستند ؟ شاید تایلندیها از دور بیشتر شبیه خودشانند . دیلماج را چند بار وادار به جلو و عقب رفتن کردم ؛ نه مثل ِفیلمی که جلو عقبش کنند ؛ مثل ِدیلماجی که هی بگویی بهش که : « برو جلو ، حالا بیا عقب » یا نه ! نه ! بگویی : « برو عقب ! حالا بیا جلو ! » و دیدم که هرگز ! هرگز جلو و عقب رفتنش ، تغییری در هویّت و ملیّتش نمی دهد . پس تنها چاره را در شال و کلاه کردن در آن هوای شرجی و شرفیابی با لباس ِرسمی به حضور ِتنها تایلندی ِدیگر ِکشتی یعنی ملکۀ آینده ، دیدم .
سرتان را با ذکر ِجزئیّات به درد نمی آورم و فقط خدمتتان عرض کنم که در راه ، تا به کابین ِملکه برسم ( استنباط ِایهامی از کابین نشود لطفاً اگر نارضا به مردن ِاین تن شدهاید ) اهل و عیال ِ سیاه پوش ِناخدا را دیدم که هم چنان بر سر و رو می کوفتند و به ملوانی که رد می شد « خدا بد نده » ای صدراعظمی گفتم و پرسیدم چه شده که با تعجّب خبر ِغرق شدن ِناخدا را دو روز پیش از این به من داد ( پریروز غرق شده بود ) و من هاج و واج و در شگفت از این همه غفلت ، ملکه را ( در واقع دیگر ملکه ، نه ملکۀ آینده ) روبروی خود دیدم که کلاه ِویتکنگها را بر سر داشت ( ویتکنگها چه کلاهی بر سر می گذاشتند ؟ آی جوانی . . . ) و به طرفةالعینی راز ِتوطئه بر من آشکار شد و خود را به خری زدم ؛ انگار نه انگار که فهمیده باشم آن سرزمین ویتنام بوده و معاون ِناخدا و دیگر هم دستان طیّ یک نقشۀ به دقّت طرّاحی شده ( شاید هم بداهه ! نه غلام ؟ ) یک مبلّغ انقلابی ِویتکنگ را با چشمهای نافذ ، کفل ِورزیده و یقۀ اتو خوردۀ پیراهن به جای یک روسپی ِتایلندی ( بله ! کتمان نمی توان کرد ) به من ( در واقع به سلطان ) قالب کردهاند .
ملکه ، دوردستها را نگاه میکرد و ما از تایلند دور میشدیم . دیلماج لبخندی زد و بعد چشمکی و توافق کردیم که به هم حقّالسّکوت بدهیم یا در واقع از هم حقّّالسّکوت بگیریم و حساب بی حساب . ظاهراً تنها احمقهای این ماجرا ما بودیم که کمی کمتر از میزان ِمحاسبه شده احمق بودیم و حالا میتوانستیم به خود بابت ِرازی که فقط ما دو نفر میدانیم ، ببالیم ؛ این که فقط ما دو نفر میدانیم که قضیه را بالاخره فهمیدهایم و ملوانی که هیچ چیز نمیجوید و ظاهرش به شدّت به باطنش پهلو می زد نیز در تاٌیید ِاین موقعیّت ، بی مقدّمه گفت : « منم پاک بی خبرم » و من دلم کمی به حالش سوخت مثل ِهمۀ بارهایی که به حال ِمردمی که درک ِدقیق و درستی از شرایط اطرافشان و اقتضائات ِهستی ندارند ، میسوزد ؛ مثلاً به حال ِاکثر ِسرنشینان ِکشتی که طیّ روزهای آتی دسته جمعی میرقصیدند و یک صدا ترانۀ « به خدا بی خبرم / بلایی نیاری سرم » را می خواندند و طیّ پیمانی ناگفته ، حتّی بدون ِاین که به هم نگاه کنیم ، من و دیلماج تصمیم گرفتیم بگذاریم در جهالت ِخودشان غوطه بخورند و بالاخره به سرمنزل ِمقصود رسیدیم و سلطان به استقبالمان آمد و من و ملکه را در آغوش کشید و ملکه هم چنان به دوردستها نگاه میکرد و من به ملکه و ولیعهد ِجوان ( قبلۀ عالم ِفعلی ) که از همان لحظه به دلش افتاده بود که در آینده مارکسیست خواهد شد و چنان مبهوت ِننۀ جدیدش شده بود که برای اوّلین بار در شاٌن ِیک ولیعهد رفتارکرد و من ملکه ای که به دوردستها نگاه میکرد را نگاه کردم و پسر ِسلطان بابا ( ولیعهد ِجوان ) شاهزادهمنشانه از خود بی خود شد و دیلماج ِمن را غرق ِبوسه کرد . یک وقت تصوّر نکنید که من تعصّب خاصّی روی دیلماجم دارم و به این راحتیها غیرتی میشوم . امّا اگر در آن لحظات ، لحظهای چشم از ملکۀ چشم دوخته به دوردست ها برداشته بودم و آن صحنه را میدیدم شَرَم را از سَرم یا در واقع سَرَم را از شَرم پایین میانداختم ( تنها چشمبادامیهای آن روز ِاسکله ، ملکه و دیلماج بودند ) که ندیدنی ماضی این را نیز به خیر و خوشی مرتفع کرد و در همین فکرها بودم و مردمی که یواش یواش رفته بودند در فکرهای خودشان که دیدم همه رفتهاند ( تقریباً ) و حتّی آدم های معمول ِاسکله هم آن جا نماندهاند و رفتهاند لابد به میادین ِشهر تا خوش بگذرانند و جشنی به پا کنند و داشت شب می شد و منظرهای کوهستانی در این هوا بدجوری میچسبید ؛ مخصوصاً اگر هوایش هم کوهستانی باشد و برای شکار و ماهیگیری نرفته باشی و ستاره ها بدرخشند خیلی ؛ طوری که انگار در یک کارتپستال قدم میزنی یا نشستهای و گاهی فکر میکنی و هوای کارتپستالی ، ریههایت را پر از شُش ِسفید کند همان وقتها . « ریهها را پر از شُش ِسفید کردن » از اصطلاحات ِاهالی ِکارتپستال است و منظور هوایی خنک ، سَبُک ، نافذ و بخشنده است که تا بخواهی توفیر دارد با هوای دم کردۀ اسکلۀ شهر ِپر از دود ِآتش بازی ؛ مخصوصاً که حمّام هم نرفتهای و هِی عرق میریزی . حمّام ِقصر را قرق کرده بودند (خودتان بهتر از من میدانید چرا ) دلیلش را فهمیده بودم و چرتزنان از میان ِآن همه شلوغی راه ِخودم را به حمّام ِعمومی باز میکردم ( انگار نه انگار که صدراعظمم ) که همان طور که راه ِخودم را باز میکردم ، به حمّام ِعمومی رسیدم و از پلّههایی پایین رفتم و از پلّههای دیگری بالا رفتم و از پلّههای دیگری که بالا رفتم به پلّههای مارپیچ رسیدم که مرا به نفس نفس انداختند و نور برای تشخیص ِرنگ ِنردههایشان بیشتر ِوقتها کافی نبود و در اتاقک ِزیر ِشیروانی ِنقّاش ِنمیدانم قرن ِچندمی ، سلام ِگرم و غرّایی کردم و خوابیدم . دلّاک ِکچل با سبیلهای از بناگوش در رفته که باقی ماندۀ موهایش را تیغ زده بود و چشمانش قبل از خواب از حدقه بیرون زده بودند نیز ، کنار ِخزینه ، روی لُنگ ِآبی رنگش خوابیده بود و لابد خواب ِدیگری میدید .
خواب ِدلّاک : دلّاک هِی خوابید و من هِی خوابیدم . که چه ؟ که چجوری ؟
که چجوری : من که می بینم که چه جوری لاکپشتم هِی به گورستان تبعید میشه ، هِی تغییر می کنه ، هِی میخوابه ، هِی خوابشو میبینن ، هِی خوابشو میبینی ، هِی خواب میبینه ، چهطوری ، چهجوری ، دلمو به خواب ِجن و دراکولا خوش کنم ؟
لاکپشت ِمن که هِی به گورستان تبعید میشه و دلّاکی که در کمال ِناامیدی چنگ به سبیلهایش میزد و دراکولای بی نیاز از توصیف ، حروفشان را ریختند روی هم و جای عقل ِجن گذاشتند :
صورتش را انداخته بود بیرون و میآمد جلو ؛ در حال ِجلو آمدن دیده میشد . در عکسهای سیاه و سفید بهتر میدیدید که چقدر صورتش را بیرون ریخته است بی حیا ! با آنهمه آرواره و دماغ و دهن و پیشانی و هر دوتا چشم ؟ با آن صورت ِبیرون انداختهاش ! شما رنگی خواب می بینید یا سیاه و سفید و خاکستری ؟ از ماسک استفاده نمیکرد . قسمتهای بیرونی ِصورتش قسمتهای دیگرش را میپوشاندند . همه هِی لخت و لختتر میشدند . هوا سرد بود و ریزش ِعمدۀ صورت ِاو از پشت ِسر صورت میگرفت . دیگر کسی نبود و نقّاش ِگرسنه هم که اصلاً خوابی ندیده بود و دیگر حتّی به صورت ِسکسیَش که میان ِزباله ها دست نخورده مانده بود ( من میدانستم ) فکر هم نمیکرد ، بود .
چند چیز ِبَعد : قبلۀ عالم ِما از خوابی پریشان برخاست و بی هیچ شرمی گفتم : « من می دانستم » پای نازنینش را با همان فونت بر موزاییکهای کفپوش گذاشت و به ویتنامی ( لابد ) چیزهایی زمزمه کرد . قبلۀ عالم فرمودند : « پای نازنینش را بر موزاییکهای کف پوش گذاشت و به ویتنامی چیزهایی زمزمه کرد » من با بی شرمی ِبعدی متعرّض شدم : « قربانت گردم ، اُقدۀ اُدیپ ؟ آن هم با مادر ِمجازی ؟ با این اَلِف ِوقیح که غمض ِعین میکند ؟ » خواب دلّاک همچنان ادامه دارد و سلطان بابا ( با . . . بگذریم ) فرمودند : « آن دلّاک چرتی را بگویید بهتر خواب برای ما و این مُلک ببیند . این چرندیّات چیست ؟ و چه دردی را دوا از این مردم میکند ؟ هان ؟ » « هان » را ایشان نفرمودند . من جعل مختصری در روایت کردم و « هان » در دهان ایشان نهادم ؛ چه ، ایشان نیک « هان » می گفتند ، هرچند هرگز « هان » نفرمودند . امّا ملکه که در حدّ مقتضیّات زمانه پروار شده بودند ، هر از گاهی آهی می کشیدند و به جای « آه » که در لسان شیرین فارسی مستعمل و جاریست « هانوی » از حلقومشان رد می شد و چشمهایشان تنگ تر و من به همان پاورچینی ِورود ، از اتاق خواب ِملکه خارج می شدم که لابد تازه از خواب پا شده بود . . .
تازه که از خواب برخیزد ، همه تار میبینندش :
لابد تازه از خواب پا شده بود که هنوز خوب دیده نمیشد یا هنوز به خواب نرفته بود . به هر حال میان ِخواب و بیداری بود که اینقدر تار میدیدیمش . گوشههای چشمانش بستگی ِمختصری داشت به لبهایش که از هم دور میشدند با یک لبخند ِقورت داده نشده طیّ پیمانی نمیدانم با که ! قورتش داد و خیلی به خواب رفت و از آن لحظه به بعد تا حالا ندیدیمش . مگر اینکه بیدار شود و کدر و تار و بعد شفّاف شود که به جای او ، آنورش را ببینیم که الب ِالبتّه همین حالا هم میبینیم . امّا باید یادمان بماند که آنقدر خوابالود بود که به سختی دیده میشد و تمام تلاشش را میکرد که مساًله را برایمان باز کند . امّا صداقتش راه به جایی نمیبرد و دلّاک را که به جرم ِقتل ِ( تعبیر بهتری سراغ دارید ؟ ) ملکه ( در خوابی که دیده بود ) در خوابی که دیده بود ، داشتند دستگیر میکردند ، هنوز دستگیر نکرده بودند و با آن سر کچلش که در آفتابهای زیادی برق زده بود ، به سَمت ِانتهای سالن ( خوابی ؟ کدوم سالن ؟ ) . . . به هر حال میدوید . توضیحش کمی دشوار است . آنروز هوا نیمه ابری بود و سر ِکچل ِدلّاک گاهی برق می زد و گاهی نه ! 28 مرداد 1385 خورشیدی ، لانگ جان سیلور به پای چوبیش گفت : « دروغ » و شعبان بیمخ هشتاد و پنج سال بعد از فراغتش از آمدن به دنیا ، گذاشت تا در سالروز ِکودتا بمیرد ( خودش ) دلّا ک نفس نفس زنان و عرقریزان فاصلۀ بین راستۀ لحافدوزها و میدان ِگمرک ِفعلی ( چهارراه ِمیدان ِسابق ) را میدوید ؛ نمیدانم از کدام یکی به کدام یکی . مهم گرد و خاکی بود که به پا کرده بود ( حین دویدن ) و این فاصلۀ ناچیز روی نقشه ( با چه مقیاسی ؟ ) مدّتی گذر ِدلّاک نام گرفت و نقّاش ِنمیدانم قرن ِچندمی نیز در این فاصلۀ هنوز توپخانه زیر پایش دهان باز نکرده ، شبانه گریخته بود و دلّاک گرد و خاک را از پایش درآورد
خواب دلّاک : جن یا دراکولا ؟ معادلۀ از یاد رفتنی ؟ کافیست عرق شرم بپوشیم تا نیروگاهمان تازه شود . این پاورچین آمدن و رفتنش هم ربطی به نَش ندارد . آمد ؛ همانقدر جن یا دراکولا که یک معادلۀ از یاد رفتنی . نقّاش سوار ِاتومبیل ِمدل ِ امسال است واین کسی را اذیّت نمیکند ؛ این پاورچین آمدنش . جهان ِآمده به هستی ، از این لحظه ، کمی مستقرتر می شود . این شعار نیست « ابول ، عشق ِتو منو کشت » به طوطی ِلانگ جان سیلور گفت شعبون خطاب به ا . کاشانی شاید . پس چرا داد ِکاپیتان هادوک درآمد ؟ چرا دلّاک مرده و هنوز دارد خواب می بیند – لیدی دِدلاک – دلّاکی که خواب دلّاک می بیند ؟ خواببین ِحرفهایست . خواببین ِحرفهای شرفیاب
بیداری ِدلّاک : . . . به حضور ِصدراعظم شد . گفتم که رویش زیاد نشود وگرنه ما کجا و شرفیابی به حضور ِما : خواببین
دیدار ، خیلی خودمانیتر از این حرفها بود . خواببین را بدون توجّه به سوء پیشینهاش و مسائلی که بعدها خواهید دانست به التزام ِرکاب ِخودم یا سلطان درآوردم ( استخدام کردم ) که جلوی واقعگراییهای آزار دهندۀ نویسنده را بگیرد . در واقع ، مجازاً میتوان گفت با یک تیر دو نشان زدم : یکی با به استخدام درآوردن خواببین ، کنترلش و دیگری نذاشتن ( نگذاشتن ) نویسنده به ورود بی اذن ِدلهرهها و رنجهای جهان ِواقع به متنی که قرار است خواب غنی کند .
بیداری با چشم ِچپ : کمی بیدار شویم :
مصاحبه با نویسندۀ فقید ِ« صدراعظم و سلطانش »
س : راست میگن که شما از نوادگان ِراسپوتین هستین ( خودمانی )
؟
پ : بلی . از طرف ِمادری .
پایان ِمصاحبه – مرگ ِخواببین .
خدمت ِتو سرور انورم ( خودمونی هستیم دیگه ) عرض کنم که حضرت اجل ، ما چندین جور مرگ داریم در رنگ ها و الحان و طعمهای گوناگون که همینطور ادامه دارند و تداخل در هم میکنند .
سلطان ( یا سلطان بابا ) : چهطور ؟
من : لاکپشت من که گاهی به گورستان تبعید می شد و دلّاکی که در ناامیدی ِ کامل چنگ به سبیلهایش می زد و دراکولای بینیاز از توصیف ، حروفشان را ریختند روی هم و جای عقل جن گذاشتند .
سلطان بابا : چهطور؟
من :
سلطان بابا : آها !
خواب دلّاک؟ نه سرور! او لیدی دِدلاک ِبدمصّب است ! از ابر ِبالای سرش معلوم است چه خبر است ! ماهی از بلاد ِکفر به اصفهانمان می آورد طیّ سنوات ؛ ماهیهای شورتر از سم ِآهو با هژده سر عائلهاش که همیشه همراه دارد . هفده تن از آنان گربه هستند و یکی غلام بچّۀ یتیمی که لیدی دِدلاک به فرزندی پذیرفته با نام ِمغبچّه . هم لیدی ددلاک خودش عیال خودش است و هم سه گربۀ باقی مانده مغبچّه . عرض به حضور سرورم که شما باشید و توصیه که رخصت دهید لیدی ددلاک برود همان لندنمان و ما در رشتشان چند دلخوشی ِمبهم تا گرگان به هم برسانیم اندک . کمی دروغ هم که قاطیش باشد همان نمک ِماجراست و راستاحسینیش اینکه چای فقط گوشۀ آبدارخانه به این حقیر ِسراپا تقصیر میچسبد . از همانجا من ماجرای بعدی را دیدم .
گوشۀ دنج ِآبدارخانۀ شما یکی از تنها جاهایی ست که دید به همه جا دارد . فکر نکرده باشید من فقط برای نوشیدن ِچای آنجا میروم . اینجانب به آنجا میروم چون فقط چای مینوشم . مستحضر هستید که جسم برای بندگان و صدراعظمهایی مثل ِما که به قول ِشما و سلطان تضادهای آنتاگونیستی ِمعتنابهی را یومیّه و هر شب با خود حمل ِباخود میکنند ، صرفاً می شود معدن ِوسوسه و جان هم که جان میدهد بیافتد در چنبرۀ وسواس . این است که من نعلبکی را همیشه بلندتر نگاه میدارم و هر چه نگاه میکنم نمیفهمم از چه ! بلندتر اگر نباشد ، بالاتر هم که نیست . بیست و سه سال از آن جنایت که حدس زده بودم میگذرد و هنوز سُر و مُر و گنده ، هِی چاقتر هم میشود . غرض از این همه که گفتم این که میگذارید « آه » هایتان را ببویم ؟
ملکه : « هانوی »
من : پس این صدراعظم هِی همینطوری شلتاق برای خودش بیاندازد و برای ما نه تره خرد کند و و نه لااقل زخمهایش را هم بیاورد جای اشکهای خانوم والده ؟
ندیمةالسّادات ِبشقابشور ِخاصّهتراش : دلشان غنج برای حکایت میزند ؛ خاصّه اگر جزیره باشد
من : جزیره را که قبلاً به عرض رسانیدم
ندیمةالسّادات ِبشقابشور ِخاصّهتراش ِترشیده : دل که غَنج برای ناشناخته نمیزند .
من : پس آن دل که پیچید چه شد ؟
ندیـ . . . : باد آمد و راه ِدلپیچه باز گشود .
من : تصوّر میکنم که دانستم و مشامم صحّه بر تصوّر می گذارد . امّا حکایت جزیره : در تمام جزیره که زود تمام میشد ، فقط یک نفر آدمخوار زندگی میکرد که در عمرش ، در تمام ِعمرش آدمی ندیده بود که بداند چرا آدمخوار است ؛ در اقیانوس های بعدی هم همینطور . فقط آنها آدمهایی دیگر داشتند و گاهی مهمان ناخواندهای که سر میرسد از عمق ِصحنه « سرانجام ِپنجم » نام ِکسی است که میداند . امّا مخفی میکند .
سرانجام به اینجا که رسیدم باز ملکه به عرف و عادت ِمألوف پردۀ اشک گشود به روایت ِندیمه و من که یا قصّه نگفته بودم یا این شنفته بودم ، فرصت را غنیمت دانسته ، پرسیدم شما ؟
او : ندیمةالسّادات ِ. . . .
دور که میشدم فکر میکردم که « او » همیشه نقطه بعد ِسه نقطه میگذارد یا بعد نقطه ، سه نقطه آغاز میکند . آخر او همۀ گربههاست ؛ حتّی وقت ِآدم شدنش . نامش را هرگز نشنیدهام : لیدی دِدلاک . میگویند اینطوری و با این نام صدایش میکنند او را که عیال ِخودش بود و من . %$#$#%#$ فکر ِازدواج همین لحظه از سرم گذشت ؛ والّا من هنوز همان صدراعظم ِعزبم و این ازدواج جز لغزشی در قلم نبود که البتّه « او » اصلاً به دل نمیگیرد . من ؟ او کشور ِبُعد و تحمّل بود : حالا نه ! این دفعه در این مأموریّت « سرانجام ِپنجم » جای دیلماججان همراه ِمن است . از این که الآن هستم آبحوضیتر نمیشود غم خورد . باید بروم دنبال ِآدمخوار دور ِدنیا ؛ این بار هم حتماً در کشتی ! چون کار به جزیرههای دنیا دارم ؛ آن هم جزیرههای زود تمام شدنی . به قول « او » دستی در کار است که هِی مرا از روی زمین دَک کند . نه این که همینطور و هنوز مرده باشم و برای خودم گاهی روی آب خنده کنم . قصد ، ارسال ِاین اصغرالصّاغرین به چند فقره اقیانوس و خلیج و اتّصالات ِموجود است برای نمیدانم چه ! حال در نبود ِما و اصغرمون چه می گذرد در این ملک خاکی ِشما و حباب خاک ِاحمد ، « او » میداند و بس .
خلاصه شال و کلاه کردیم در این هوای دوباره شرجی شده و متّصل آبدار با « سرانجام ِپنجم » و کنج ِآبدارخانه را ترک به قصد ِچند آب ِعالم کردیم ، آن هم با همان کشتی که در سفر ِپیش که خدمتتان بودیم ، خدمه بگویید نگویید قصد جانمان را کرده بودند و تجاهلالعارف ِما بود آن سرّ نجات ِاین سر ِپر تدبیر و دیلماججان ِ . . . این یکی چهارمی ندارد . آخر این را من گذاشتهام ( دیلماج را عرض نمیکنم ) نه « او » . ای هانوی بر این روزگار . میرویم تا رخصتی به کاتب داده باشیم برود خبر ِروز از سایتی روز نام بگیرد یا تظاهر مینماییم که رفتهایم . مقرّر فرمودهایم تقریر از ما باشد .
تقریر ِسلطان : تقریر ِصدراعظم : ما که هشدار داده بودیم نگردیدن امورات را بی ما حتّی اگر چرخ پنجم ِدرشکه هنوز مانده باشیم . اندکی استقامت لازم است برسم خدمتتان . فرموده شد بگویم خدمت « تان » و کتابت کردم . عزیز من شما که امروزیتر از مایی بهتر از صدراعظمت می دانی که هر گیومه منجر به اشارات ِعاشقی نیست . آن دو گیومۀ دو بر ِاو در معنا جا افتاده بود و به جا نشسته بود که اینقدر عشق را رساند به شما که من پاک از آن بیخبرم . از ترس نیست که حاشا میکنم . دیگر این چه بلاگردانیست ! یک او در گیومه انداختن که تاویل بردار این همه نیست . اصلاً میخواهید دیلماج را هم همراه ِاین سفر کنم که هم غائله بخوابد و هم بهانه ؟ « دیلماج »
« دیدی دیلماجم رفت تو گیومه ؟ » « خدا آخر و عاقبت ِما رو به خیر کنه این تو »
« سرانجام ِپنجم » : « من جُم از تو این گیومَهم نمیخورم . نه از حرف ِمردم میترسم ؛ نه از صدراعظم ِسوخته لامپ »
بگذار این ملوانان که آن بار قصد ِجان ِما کرده بودند ، حالا هِی هِرّوهِر به ریش ِ کج و کوتاه ِاین حقیر بخندند . لامپ ِاینجانب درون ِجمجمه روشن میشود . آفتاب آمد دلیل ِآفتاب « توی گوشم نه ! » آخرین کلام ِملوان بود قبل از خواب ِملوان . حال که دنیا را دنبال ِآن آدمخوار ِخاصّه میجوریم ، میشود هم گفت که اینگونه الفیه شلفیه تسکین ِروان و جاری کنندۀ جاناند . هر چه باشد از خورده شدن که بهتر است !
بیربط با بالا کشتی را با بچّه پر کرده بودند و با پیرمردهایی با چشمان ِشیبدار و زنانشان زنبیل به دست و پا به ماه و جوانانی همینجوری ؛ جوری که دیگر جا برای این حقیر نماند و داغ ِبی صدراعظم رفتن از همان تاریخ بر پیشانی ِکشتی و چند تن از خدمهاش ماند .
من که هم در ساحل مانده بودم و هم در اسکله و جماعتی که یا بر مبنای قصد ِ رفتنم به بدرقهام آمده بودند یا متعاقب جا ماندنم به پیشواز ِمن ِسفر نرفته بازگشته ، به تلاشی وافر وانمود میکردند که این حقیر را ندیدهاند یا اگر دیدهاند ، نادیده میگیرند و میانگارند . حالا صدراعظمی و ذوالرّیاستینی ِمن به کنار ، این هیبت و تن و هیات ِمطنطن و شوکت ِمعنعنم هم حتّی بر این قوم ِفراموشکار و به فرمایش ِریاستالشعرا ، آن شاعر ِبی وقفه و مدام از بام تا شام ، شاملوی کبیر یا همان بامداد ِالف به جای الف ِخودمان ، فاقد ِحافظۀ تاریخی شده هم هیچ تأثیری نداشت . اصلاً حافظهمندی ِسوژه به کنار ! اصولاً چگونه میتوانند نسبت به ما با این نگاه و شانه و شکم و نظم ِگفتار و ماه و ستارگان ِجبین و این هیمنه و این ساق و باسن اینقدر تا همین لحظه بیتفاوت باشند و بمانند ؟ گوز حتّی اگر جای ما لحظهای از شقیقهشان گذشته بود ، چین ِبیشتری بر اخم و پیشانی میانداختند ! پیش از رجوع به زبانم عرض کنم حضور ِخاطر ِعاطر ِسروران که همه چیز به کنار ، این را بگذار وسط : اعتدال ِما ! این اعتدال و میانه و معمول و متوسّط و روزمرّه و پیش ِپا افتادگی و . . . را هم نادیده میگیرند ؟ بله البتّه ! نگیرندش عجیب است . هر میانهرویی که شهرت ِارسطو نمیگیرد . غرض این که نمهای نمانده بود بشکند دل ِاین کمین ِرئیسالوزرا که بالاخره یکی ما را تحویل گرفت و ناخدا ( همان معاون ِخائن ِقاتل ِسابق ) مدّعی شد ما را که به تعبیر ِبی جا و بی محلّش باد کرده بودیم روی دستش ، داده ؛ که البتّه باد کردگی ِما از دم کردگی و ثقل ِسامعه و سوء هاضمه ، ربطی نداشت برویم مثل ِنم کردۀ عربش روی دست و چیز ِناخدا . این قدر دیگر غیرتمان می شود و در همین حرف و فکر « انشاءالله مستجابالدعوه بودیم » ِدیلماج ، که الآن هم سِمَت ِریاست ِهیأت ِ پیشواز را داشت و هم سِمَت ِخود ِهیأت ، ما را که هم روی پای چپمان ایستاده بودیم و هم روی پای سمت ِراست ِپای چپمان ، از خودمان به خودمان آورد و این اوّلین پایان ِاعتدال بود . کمی سرسنگین خودمان را نمودیم و به این تایهلندی که آخرش معلوم نشد نر بوده یا ماده مانده بوده ، اینجوری که شما نمیبینید ، گفتیم : « اگه منظورت نائبالزیارهست ، من از اوّلشم همینجا بودم . »
« امّا ماشالله یواش یواش داری یاد میگیری صدراعظمی بنویسی . » من : « تو هم بد نیستی . »
سوأل : « دلّاک چه شد ؟ کشتندش ؟ » دیلماج : « قضیّه پیچیدهتره ! چون قتل ِغیر عمد محسوب میشه ، هِی با قرص ِخوابآورو هیپنوتیزمو اینجور چیزمیزا میخوابوننش ، بلکه برگرده ملکه » سوأل : « ؟ » دیلماج : « آره ! بعضیا به تعبیری میگن ملکه زندهس و لابد شومام قضیۀ سروسرّش با خودتونو شنیدین » سوأل : « بیخیال ! حاد نشو ! رسانه را فراموش کن ! » جواب : « این سوأل نبود . »
سرانجام ِپنجم :« کجا بودین شما دوتا ( شما دوتا رو میگم ) ؟ »من ( صدراعظم ) : « داشتیم از خواب ِهم دیگه در میومدیم ( دراومدی از تو گیومه ؟ ) » سرانجام ِ پنجم : « ( مثل ِهمه حرفم رفت ) از پسش بَراومدین ؟ » من ( دیلماج ، ملکه یا . . . . ) : « پیش پیش » من ( دیلماج ، ملکه یا . . . . ) ( بعد از سکوتی طولانی حرفش را می برد ) : « . . . مثل ِخورشید از پس ِابر . » سرانجام ِپنجم : « نمای نقطه نظر مهمّه ! یعنی مهم اینه که از کدوم ورش نگاه کنی ! » من : « از ور ِمن »
چه تراژیک !
حالا چقدر لازم است در این اوضاع و احوال پی ِآدمخوار گشتنمان ؛ آن هم آدم نخوردهاش ؟ « آدمها مرا میخورند » میخواهد توضیح بدهد که نمیگذارم . میگذارم بماند در گیومه « » خوردندش یا به خیر و خوشی در رفت ؟ تو برو سفر سلامت به شکوفه ها به باران ؛ خاصّه که عنایت ِویژۀ نوی ملکه از او برگشته معطوف به بنلادن شده و مانده . نباشم از نوادگان ِراسپوتین اگر ذرّهای از این سمپاتی بهت زده باشم . حسادت هم بماند روی دل ِصدراعظم تا باورش شود که خبریست . صدراعظم :
عمراً اگر من هم بهتزده شده باشم . توضیحش مال ِبعد ِ« آدمها مرا میخورند » است وقتی برسد . رسید که به تهرون ( این طهران هم عجب بلاد ِکبیرهایست . . . ها ! ) . . . ها ! پیشتر این را بگویم که آنوقتها به جهت ِمأموریّتی از جانب و برای هر دو جهان ، این حقیر با نویسندهای میانمایه و موشخو که گربۀ برمهای ِایرانیالاصلی که پر بعید نبود مال ِخودش باشد را در خانه تحمّل میکرد و غذا میداد به نام ِ« میانمار » همخانه بودم . خانه صرفاً پلاک داشت و نویسنده موشخرما امضاء می کرد . من خرچنگ میخواندم و قورباغه ؛ او هم نه . میگفتند پیشترها خیلی مشهور بوده ؛ همان زمانها که به روایتی من هم بچّۀ همان محل بودم . آدمیزادهای بد شانس بود . . . رسید که تهرون ، هنوز پایش را به محلّ ما که مرزهایش دقیق نبود ، نگذاشته ، چندین جور کیر از همه سمتی به سمتش سرازیر شد . اغلب ِآنها می خوردند به هدف . هدف فردی میانه احوال بود که اصرار به مرد بودن داشت . او احتمالاً فقط در زمان ِنامناسب در مکان ِ نامناسب بود . چند سال ِغربت که بیشتر ِشبهایش را بیدار بود ، به او وقتشناسی را نیاموخت که هیچ ، حسّ جهتیابیاش را هم مختل کرد . یا غریبالغربا ، اشفعنا ! اشفعنا ! بعدها خاطرات ِخوبی از محلّه نداشت که برای بچّههای محلّه تعریف کند . بعدها در محل مانده بود . محلّ ماندنش مکان شده بود . سرنوشتش میگفتند اینقدر مشفقانه با آلات ِتناسلی پیوند خورده . شفقّتپیشه بود و این حتّی بر خودش هم پوشیده نمانده بود . اگر بمیرد که حتماً میمیرد ،حکماً از شفقّت است . شفقّت برای مردن بهتر است از شفقّت برای خرداد ماه . این را نمیدانم چرا میگفت . برای طنین ِخرماییاش نبود . مات میشد . همۀ چیزهای ما در اسفندمان بود که . . . چیز شده بود . اسفند درختی بود تنها که هر خرداد گل میشد . اینه ! اینه ! اینجا رو نباس رو بهش بدین پای فوتبالو بکشه وسط . دست ، پا ، کلّه ، آلت ، دست ، پا . جور ِدیگری نمیشد یادش آورد مقرونبهصرفهتر ؟ مثلاً از پشت ؟ وقتی دور میشد ؟ جم که نمیخورد ! پس چه دور میشد ؟ - دست تکان دادن – این یکی رومانتیک ! او گوسفندی که از بچّگی حافظۀ چلوکباب بود ( را ) میشناخت . دارم اطمینان میکنم به جعلی که دارد صورت میگیرد و شاید بیشتر از یکیست .
جعل اطمینان نمیدهد به من . از جعل اطمینان دارم . عنایت بفرمائید :
به آن محلّه میگفتند « سمت ِحامد ریگو ». بعضیها میگفتند « رینگو » بوده « ریگو » شده و بعضی « ریغو » میگفتند بوده که « ریگو » شده . شنفتنش ممتنع و بلامانع بود اگر نابسامان بودن پژواکهای آن چند کوچه را مدّ سمع و نظر قرار بدهید . آن سمتها گلهای خاصّی درمیآمدند که از گلدانهایشان شناخته میشدند و علیرغم ِبالاخره ، در نهایت و خاتمه هر دو بهش میآمد اگر خوب نگاه میکردی . به محض اینکه چشم ِاین حقیر ِکمینالوزرا میافتاد بهش در تمام ِآن چند سال بیدرنگ و بلامقدّمه و متّصل و و یک نفس و با لحن و لهجهای که فرصت ِکافی و وافی و شایسته و قانع کنندهای برای توصیف و توضیح ِحالات و سَکَنات و وجناتش نیست ، فارغ از این همه واو ِناعطف ، یلخی و یهو و یهوری میگفت : « جمال ِجلالو عشقه که بینقطهشم حلاله » که اگر نتوانستم هیچوقت و هرگز جواب بدهم ، از کم آوردن یا نیاوردن نبود که متّصل داشتم مسواک به دندان میزدم « حالا میمردی بگی خلال میکردم ؟»
صدراعظم : « جمال منم » « پس آن سیامک که صدراعظم بود چه شد ؟ » من : « او صدر اعظم بود »
« کدومشون جعلین ؟ » « طیّ سنوات ِآتی به این هم خواهیم رسید . امّا من عجالتاً به آن که فاصله بین ِصدارت و عظمتش نیست ، کمتر بیاعتمادم . » « میمردی بگی هلاکشی ؟ »
من که از برای من نمیمیرد جناب . اینطور بود که رخت ِسفر بستم به سمت ِشما چیزهایی که میخواهم در بدرقه هم باشند هم گفتند به این حقیر ِکمترین بر دیوار . بر دیوار چیزهایی بیمعنی به لسان ِفرنگ و لهجۀ آن حوالی نوشته بودند که معنیشان نمیدانستم و ترجمهشان میشد : « چند چیز ِفاقد ِمعانی »
ماجرای اقامت ِمن در آن محل به این هم خاتمه نیافت . پیآمد ِفید ِآن نویسندۀ موشخو و غیره ، در آخر ِهمین لحظات که رخت ِسفر بسته بودم بیغم و در واقع ساکم را که چند گرم اشک ِخدا گوشه و کنارش جاساز کرده بودم که کفاف ِخرج ِسفرم را بدهد بی خیال مآبانه به کول انداخته بودم و داشتم به زبان ِبی زبانی جیم از محلّه و شهرش میشدم که سینه به سینه و به طریق ِاولی رخ به رخ با حامد ریگو شدم که هی « چیه ؟ چیه ؟ » میگفت به بنده و نمیدانم گلاویز شده بودیم با هم یا در آغوش میخواستیم بکشیم هم را و نمیشد و فکر ِمن بیشتر پرت ِشما بود که اگر شما بودید هم همین کار را میکردید آیا ؟ اگر شما بودید هم همین کار را میکردید ؟
پی ِطیّ مشقّات و با فروش ِهروئینها در راه ( شرمسار بسیارم ) خود را به عمارت ِسلطانی ( جایگزین ِولایت ِامیر ) رسانیده ، از در ِپشتی انداختم تو ( توصیف ِحرکت ) . جناب ِمستطاب آشپزباشی که فرزندخواندۀ نجف خانی میشد بندرش واقع شده ( عجبا ) کنار ِدریا و فهیمه خانمی که فقط کارهایش راست در میآمد و حرفهایش یا پیره اوشین میشدند یا خانم مارپل و در واقع حاصل ِآمیزش ِاین همه در ژانر ِجنسی ، رو به من که از اوّلش بود ، گفت : « اِ ! » من : « . . . » حاضر جواب نیستم دیگر ! خود را بلامقدّمه به آسانسور رسانیدم . 2 یا 3 مبارز ِسیاسی در آسانسور ِآشپزخانههای عمارت ریده بودند ( یا سهتا بودند و دوتایشان یک جا ریده بودند یا دوتا و یکیشان مردانه ریده بود ) همانطور که ناخودآگاه بو میکشیدم ، فکر میکردم با خود : « این هم شد اعتراض ؟ مبارزه این است ؟ » این عوض ِجواب ِسوأل ِنکردۀ آشپز هم بود .
اشاره نموده بودم خدمت ِخانم ها و آقایان ِمحترم که ابداً از سمپاتی ِنوی ملکه نسبت به بن لادن جا نخورده بودم . در واقع ِامر بسیار حدسپذیر مینمود و بود ؛ زیرا ایشان در مقام ِیک مارکسیست بیشتر به وظیفه فکر مینمودهاند تا به حق و « تکلیف » همون وظیفۀ آب به آب شدهست . حتّی دیلماج ِخنگ ِتایلندی هم میگوید هرگز نشده است ملکه بگوید :
« پس من چی ؟ »
« نه من نگفتم » دیلماج گفت . دیلماج گفت نویسنده میگذارد توی دهانش حرف را . این را هم او نگفت ؟ « آقای مرموز » از همین حالا وارد شده . حال بنا به درد ِدل با آدمخوار داریم . نمیدانیم میگفتند همنوعخوار است یا همجنسگرا ! امّا . . .
. . . همینطوری هم شبیه ساعتهای مردانه بود . جای قرار گرفتن دو چشمش در صورت حسّ و حالی اعتماد آفرین را میآورد . دست ِشوهرش هم به حدّ کفایت اینطوری بود وقت ِدست دادن با ساعتش که به دست ِراستش میبست با فرد ِروبرو مخصوصاً . همۀ آنها که تجاوز به او میکردند ، شوهر صدا میشدند . سوأل ِاساسی را که مطرح میکردم : « بالاخره تو زنی یا مرد ؟ » میگفت : « از خورده شدن که بهتره ! »
از بس شیرین و تو دل برو و هلو برو تو گلو بود و قابل ِخورده شدن توسّط ِآدمها ، به او میگفتند آدمخوار !
امّا حالا که از جزیره بیرون کشیدندش و عوض ِخوردن هِی ترتیبش را دادهاند ، همانقدر میتوان هلویش دانست که هستۀ هلو مناسبت با هلو دارد نه از لحاظ ِحرکت ِاسپرموار ِجوهری که از حیث ِظاهر و چروکیدگی در پوست و روحی که هنوز اختراع برایش نکردهایم . آخر در این وقتهای ما هنوز موسیقی روح را اختراع نکرده ، چه برسد به روحنواز یا گوشخراش شدنش . حیف است این تعبیر از موسیقی فقط اینجا مصرف شود . باید فکری به حالش بکند نیما صفّار . از ملازمین ِرکاب ِخودم کردمش . اینطوری کمتر کرده میشود . این کمیّت کیفی هم هست اینطور ! بخوابیم این بار به نیّت تجدید ِنیرو . خوابهایی مشابه دیدیم و کلّۀ سحر زدیم بیرون کلّهپاچه بزنیم .
بیشتر از فرعیها طیّ طریق میکردیم سمت ِطبّاخی یا به قول ِامروزیها کوچه پس کوچه ( کوچهها گشاد شدهاند ) . در سه یا چهار خیابان ِاصلی و فرعی ، مردم گرسنه یحتمل از دیشب داشتند تظاهرات میکردند برای چیزهایی که اینجانب اصلاً نمیفهمیدم . تقویم را هم که نگاه کردم ، باز سر درنیاوردم . از هر کدامشان هم که میپرسیدم هم که مثل ِهمیشه فوقش با غضب ِگوشۀ چشم و نگاه ِکجکی رد میشد . آنوقتهایی که بالکل بی اعتنا بودند به بنده بهتر بود یا الآن ؟ والله اعلم ! جاسوسی که شمایل خبرنگاران داشت و دستیاری دوربین به دست ، با میکروفون کلفتش راه ِمرا که میخ و مبهوت این همه را نظاره میکردم ، سد کرد و به زبان ِخودشان نظرم دربارۀ سکس را خواست . به زبانی که بفهمد ، جوابش دادم : « اینجانب که به نحوی صدراعظم ِممالک ِمحروسۀ شیعۀ اثنی عشری محسوب میشوم ، عنایت ِبیشتری به فایو و سِوِن دارم . ارقام ِخوشیمنتر و مقدّستری میباشند . » و خارجیه که معترض شد : « ولی میگن چهارتا بیشتر نمیتونین بگیرین که ! » روشنش کردم : « اون رسمیشه ! صیغهای تا الی غیرالنهایه میشه ! » با ته لهجه گفت : « مبالغه میکنی ! » گفتم : « آره دیگه ! هرچیزی یه تَهی داره ! » « ! » آسمان را نشان او و دیگران دادم و جیم شدم . چند تاریخ نویس نوشتند جماعت از آن تاریخ مبهوت ِآسمان شدند ؛ مردم هم ، قبلش هم . چند لحظه بعد دیدم تا بیشتر از این شبیه ِصفت نشدهام ، باید به همراه ِدیلماج ِبیمصرف ، ندیمه ، آدمخوار ، ملکۀ زیبایی بیافرا و دستیار دوی فیلمبردار ِجاسوسی که شمایل خبرنگاران داشت ، ماروار راه از میان ِلابیرنت ِخلق بجوییم به جانب ِکلّه پزی ِدلّاک ( شغل ِجدیدش بود ) که همین کردم و کردیم . صبح علیالطلوع بود و شبنم بر چنارهای محل و خیابان نشسته و مردم ِیواش یواش رفته به خانههایشان باز تکاتک بیرون آمده طیّ لحظات ِآتی که دیدید ، که دیدیم بله ! چه میچسبد این کلّهپاچه ! آدمخوار گوشهای نشسته بود و گریه میکرد . فرمودیم : « لااقل به روی صندلی اشک بریز . چرا لمبر بر زمین ِسرد چسباندهای ؟ » دیلملج گفت : « خفه ! » پاچه خوردیم . « خوردی ؟ » حامد ریگوست این که !
با دوتا از آدماش اومده ! ریگو و مملکت ِگرگان ( گرگان در نقشه از شهرهای شمال ِایرانزمین است ) ؟ طرّههای مو بر پیشانی ریخته بود و سبیلش درآمده بود و با چشمهایی که نه درست و حسابی درشت بودند و نه درشت و حشابی شیاه ، نیمغضب-نیمدیشلمه نگاه به من میکرد و چای قبل از کلّهپاچهاش را هورت میکشید ( آره ! همونجا ! ) انگشت اشاره چسباند به میز و گفت : « جمال ، اومدم یه کلوم بت بگم / برم » دستمال ِابریشمی پیچاندم دور ِمشت و غرّیدم : « چی ؟ » « تو چرا وقتی توصیف ِآقا جلالو میکردم ، خودتو انداختی وسط ؟ » خودش وسط نشسته بود . جلال که حسابی گنده بود ( دیده میشد ) سمت ِراستش بود و داداش ِزینب چپش . گفتم : « اقتضای متن بود . من هیچکارَم » گفت :« به چپم » غرّیدم : « چشم ! به چپتون ! همین ؟ » « این دیلماجتم ادب کن ! » « واسه چی من ؟ به چپتون ! » داداش ِزینب سرفه کرد .
چند لحظه بعد : دیلماج براق شده و میگوید الّا و بالّا معذرت نمیخواهد . وسط را گرفتم : « میگن حرف ِزشتی بهش زدی » بیتوجّه به ملکۀ زیبایی ِبیافرا و رک جواب داد : « من فقط چون شنیده بودم موهاش مقعّده ، بابتش تبریک گفتم بهش » امان از سلیقۀ این لختموهای زردپوست ( دیلماج مثلاً ) ! میگفتند تعقید در کلام دارد . امّا فقط مویی مجعّد به قول و تعبیر ِادبا بر پیشانی و شانه ریخته بود ( حامد ریگو رو میگم ) . غرّیدم به دیلماج : « حرف ِبدی زدی ! » اشارهای به سوراخ ِمستقر و مستتر در کون ننمودم که بیربط بماند . کی این دیلماج یاد گرفت « ق » را اینطور سقف دهانی و یزدی به لفظ بیاورد ؟ در سفرهای دریایی که حتماً نبود ! بوشهر و بابلسر و نیویورک چرا ! ولی یزد نه ! نه ! دنیا پره از بنجل ! پره از بدلیجات ! به قول ِملکۀ زیبایی ِبیافرا : « اِن دسته ماله هم کَه برا ساوجبلاغه ! » از بس گرسنگی کشیده ، لهجه آورده طفلی ! لُریش اینکه به زبان ِآدمیزاد دروغ میگوید ! لفظ قلم هم میتواند صحبت کند . معلوم نیست از کِی یک « ِ » یک جای دهانش مانده که ته کسره به حرفهایش میدهد جز حرف « ک « که نمیآید مگر به فتحه ؛ علیالخصوص اگر ابتدای کلمه باشدو گاهی باورپذیرتر از خودش نشان میدهد آن حرفها را ( ک نه ، کسره ) و شنیدنی ( هر سیودوتا ) ! بیشتر گوش میکند و فکر و رنگش که گاهی مثل سفیدپوستها میپرد ، لهجهاش هم پریده است .
ملکۀ زیبایی ِبیافرا : چه خوب که شما لفظ قلم صحبت نمیکنین !
آدمخوار ( آدمها میخورندش ) : شمام شهر ِخوبی دارین . مگه نه ؟
امّا اشتباه میکند ( بر او حَرَجی نیست ) . اینجا شهر ِاو نیست ( گرگان در نقشه . . . ) . او اهل ِمناطق ِگرسنگی ِدائم است ؛ جایی که آبش خشک و هوایش شنیدنیست . . .
. . . نه اینجا که مردمش گاه گاهی گرسنهاند و گاهی بیشتر و قیام برای چیزهای دیگر میکنند ( ایران در نقشه . . . ) . این جماعت لابد میخواهند معنی به زندگی بدهند ؛ یعنی رنج بکشند تا زندگیشان واجد ِمعنا شود و صد البتّه رنجهای غیر روزمرّه . رهبران ِاین قوم ، ماهیّت گرسنگی ِاختیاری را سوای اجباریش میدانند . قبلۀ عالم هم که چند صباحیست پیرو ِاین جماعت شده است . . . پس اینها اجبار را اختیار جلوه میدهند تا به کاتارسیسشان برسند . عجیب هم نیست ؛ نیست در این معنا که چندان هم عُجبآور نباشد ( صدراعظمی گفتم که سلطان بشنود ) از اهل ِفکر هم بنده شنیدهام که برای درک و فهم و ترافرازی ، تألّم و رنج کشیدن واجب و گاهی لازم میشود . امّا این حقیر و دوستان و رفقا عوامانه میگوییم ( حال در دل چه داریم که به زبان نمیآید ، بماند ) عندالحیات ، یعنی مادام که زندهای ، اگه میتونی تا میتونی لذّت ببر از زندگی ! دور باش از ممالک ِشرمساران و ترسآوران ! دیلماج : « یعنی چی ؟ » آدمخوار ( حرف ِمن را میزند ) : « نمیشه یه بار یه چی نگی ؟ » لریش این که هم به زبان ِآدمیزاد دروغ میگوید و هم به لفظ ِزبان . /
« فصل ِدروغ »
صدای چک ِملکۀ زیبایی ِبیافرا را بر گوش و صورت ِداداش ِزینب که میشنویم ( ملکه تقریباً همان انگشتان کشیدۀ خوشتراشی که مدّ نظر شماست را هنوز دارد ) یعنی صدا را که شنیدیم و روی سیلی خورده را بعداً دیدیم ، تقریباً ده روزی میشود که از کلّهپزی به کوچۀ پشتی آمدهایم و زمان ِاز دست رفته را هنوز به جا نیاورده هستیم . جای شما خالیست . هنوز ازمنۀ قدیم است و سلطان بابا ( بابای سلطان . . . ) دارد ازدواج ِششمش را با ملکه ( ویتکنگ ِسابق ) میکند و سلطان . . . بماند . سلطان بابا به سیاق سالوادوری که هنوز نه دنیا آمده ، نه دالی شده ، از فرط ِعلاقه سالی یک بار در ماهی که از دوازده ماه ِسال محسوب میشود تجدید فراش با همسر ِسابق ِخود میکند یعنی هِی زنش را به زنی میگیرد که جماعت را به حساب ِخودش از این عشق شگفتزده کند . چیزی را خصوصی خدمت ِشما عرض کنم در پرانتز ( از این کسخل بازیا . . . ) و همیشه هم ناشناس و ناگهانی در مکانی شانسی که این بار تاس ریختند که گرمابۀ کوچۀ پشت ِکلّهپزی درآمد . این کوچه از حیث ِپسکوچه بودنش معلّق بین ِاردبیل و مشهد فرض میشود ( مکانش ) و حکماً اینهمه گفتم که حال ِداداش ِزینب جا بیاید . چون متعاقب ِآن سیلی ، آن یکی ملکه ( ملکۀ واقعی ) هم گربۀ برمهایش را سیخ ِهندوچینی کرد که پنگال بر آن سمت ِصورت ِدست ِچپ ِحامد ریگو ( داداش ِزینب ) بکشد . حامد ریگو خود را به کوچۀ علی چپ زده ، گپ ِکنار ِحوض ِآب ِگرم با ناخدا ( معاون ِقاتل ِخائن ِسابق ) میزند ؛ هر دو لنگ به کمر و کلاه به سر و سر ِمعاون ِناخدا پایینتر از این حرفها است . حتّی دلّاک و نقّاش ِنمیدانم قرن ِچندمی که روی سکوچه لم دادهاند هم ملتفت ِاین امر شدهاند و میخ ! من هم کم هاج و واج نماندهام از این حالت ِناخدا ( معاون ِ. . . ) مقابل ِحامد ِمعتاد ِمافنگی . البتّه مجلس ِزنانه در باغچۀ متّصل به گرمابه هنوز برقرار است . بعدها از حامد ( حامد ریگو ) پرسیدم راجع به این قضیه . حامد ریگو : « هیچ از خودت نپرسیدی چرا تو و دیلماجتو مثل ِناخدا نکشتن ؟ من پارتیت شدم بچّه ! » لحن ِزشتش را نادیده گرفته ، فرمودم : « گفته بودی گماشتهته ( معاون ِخائن ِقاتل ِناخدا را میفرمودم ) » « چی ؟ » « گفتی گماشتهته دیگه ! » « اصلاً تیریپ و جَنَم ِما به نظامی جماعت میخوره ؟ » من ( برای خالی نبودن ِعریضه ) : « نه والّا ! » حامد ( حامد ریگو ) : « گذاشتِمه پسر ! گذاشتِمه ! » خودم را به آن راه زدم : « یعنی چی ؟ » « دیلماجتم همینو پرسیده بود . بذارم بفهمی ؟ » البتّه نفهمیدم ؛ علیرغم ِوقوفم به عادت ِمألوف ِافسران که گذاشتن به گماشتههاست . پس مؤدّبانه خفهخون گرفتم و در شأن ِخویش « تا وقتی این چرندیّات رو میگین ، نمیام تو . » کاپیتان هادوک با گفتن ِاین توی رمان نیامد . دور شدنش را که تماشا میکردم ، متوجّه شدم نه میلنگد ، نه اصلاً میشلد . به اندازۀ کافی که دور شد ، در یک مکان ِامن عاجزانه امر به داداش ِزینب کردم برود جهت ِرفع ِکدورت عذرخواهی از ملکۀ زیبایی ِبیافرا کند ؛ هرچند ، خواهر مرحومش را که سر ِزا رفت « کلثوم سیا » صدا میکردند . « من چیزی نگفتم بهش که ! من فقط گفتم تو مثل ِخواهر ِمرحومم کلثوم سیا میمونی . » من : « کوتا بیا ! میگن پیشنهاد ِناجور بهش دادی ! » مُقُر نیامد . سرانجام ِپنجم کشیدم کنار و ماجرا را گفت . گفتم : « تو از کجا میدونی ؟ » کجکی نگاهم کرد و گفت : « همه چی رو تو مکان ِامن به حامد ریگو اعتراف کرده . » مکان ِامن عموماً مستراح است . پرسیدم : « خوب شما از کجا میدونی ؟ » « مگه نمیدونی همۀ مستراحا دوربین ِمدار بسته دارن ؟ یه پا بیلبوردن واسه خودشون » کم نیاوردم : « من ؟ هه ! » سرانجام ِپنجم : « میگن پیشنهاد ِناجور بهش داده ! » من : « بَه هَه ! اینو که میدونستم . » « میخوای بشنفی یا نه صدر اعظم ؟ » من : « من صدراعظمم » « امّا دقیقاً به این شکل نبود ! » « چطو مگه ؟ » « راستش تو مجلس ِعروسی ِدایی حسین اینا تو پشت حیاط داشته پفکایی که ریخته بودن رو زمین رو میخورده » « کی ؟ » « پفک نمکی ! داداش ِزینب دیگه صدر اعظم ! » من : « من صدراعظمم ! » سرانجام ِپنجم : « حاللا . . . دختره . . . » حرفش را میبرم ( توضیح صحنه ) : « ملکۀ زیبایی ِبیافرا » سرانجام ِپنجم : « همون . بازم میخوای زر بزنی ؟ ( نه ! ) همون ملکۀ زیبایی بهش گفته ( به داداش ِزینب ) نخور ! کثیفه ! اونم برگشته گفته خودمم کثیفم . اینو طوری گفته که دختره حس کرده داره بهش پیشنهاد ِسکس میده . » من : « آها ! پس یه چیزی بوده ! » زلزله که آمد ، فقط پسلرزههایش به حمّام رسید . مثل ِاین که مجلس ِعروسی نمیخواست حالا حالاها تمام شود . آقای مرموز ، چشم از باریکۀ نوری که از سمت ِآسمان و از شیشههای سقف میآمد برداشت ( از حرکت ِسرش فهمیدم ) و لابد به من گفت : « اگه به باباش رفته باشه ، پس خیلی آدم ِمادرقحبهایه ! » کی رو میگفت ؟ بههرحال به عنوان ِیک صدراعظم نمیتوانستم کم بیاورم : « البتّه به عنوان ِیه گُه قانعکنندهتره چون . . . » حرفم را برید : « از اوناییه که یهو چشم واز میکننو خودشونو تو ربط ِگریزناپذیری با تمام ِتعلّقات مردونه میبینن . » چی میگه این با این عینک ِفجیع ؟ گفتم : « دقیقاً » دیدم هوا پسه . رفتم دنبال ِامرار ِمعاش با بقیه .
زنبور نیش میزند به کیکها که شیرین شوند . هفده کیک را که نیش بزند ، میمیرد . کیکها را بستهبندی میکنیم و زنبور ِدیگر را ول میکنیم که بنشیند و نیش بزند به کیکها . دیدهاید پروانه چطور خرطوم در گُل میبرد ؟ آنطور نه ! بستهها شش در سه هستند از لحاظ ِحفرهها و آن یکی که اضافه میآید جای علامت ِاختصاری ِخانوادۀ ما و سلطان است که همان استاندارد هم هست و حکم ِتخم ِمرغ ِشانسی و موهبت ِخداداد را هم بیشتر ِوقتها دارد . پیش میآید که کیکها میوهای باشند . باید میوههای باقی مانده را قبل از این که خراب شوند ، بخوریم . بعد برویم گُلها را مرتّب کنیم مثل ِکتابها ؛ مثل ِتوی کتابها که مینویسند . چند ساعت بعد میرویم مستراح تا میوههایی که چند روز از چیده شدنشان گذشته ، پس بدهیم . تا آن وقت گوشت ِاین گوسفند ِقربانی را که نگاه میکند به ما ، سرخوشانه « بع » میگوید و به آدمها اعتماد دارد را احتمالاً خوردهایم .
در کلّهپزی : با این همه هیمنه با فرغون به کلّه پزی رفتم : دو نفری فرغون را میرانیم ؛ من و دیلماج . ماشالله توی این سنّ و سال چه جنازۀ سنگینی داره این شعبون بیمخ . پس با اون هیبت و هیأت چطوری چرخ ِچمنی میزد وسط ِاستادیوم ؟ میگویند بعدها مخی در فرغون نگذاشتهاند باشد . امّا خداییش بعد که میرویم پشت ِکلّهپزی و راسپوتین به اشارۀ دلّاک امر میکند به آقا جلال که بزند بشکافد جمجمۀ شعبان را ، دیدیم که آره ! پس ِپشت ِمردمکانش مغزی دارد با چینخوردگیهایی مثل ِمغزهای عربی و حروف ِثلث و نسخ . باریکۀ آفتاب هم از هواکش ِپر غبار بر چشم ِنزدیکترش افتاده بود . پاییز شد و فوج ِکلاغها هم کم سر و صداتر از آن که بشنوید ، گذشتند .طوطی ِلانگ جان سیلور نشست بر شانۀ آدمخوار و گفت : « ابول ، عشق ِتو منو کشت . » توی آلبوم ِعمّه خانوم هم شاملو عکس دارد هم هدایت توی حمّوم ( آلبوم روی رف ِحمّام است کنار ِانار و تیغ و کاسه ) . دلّاک پرید که کلّۀ طوطی را بکند که کند . علیالظاهر باید از مریدان ِآیتالله باشد ( ا. کاشانی ) که بود . سرانجام ِپنجم از خود بیخود شده ، در سه ضربه دلّاک را کشت . دلّاک که جان میکند ، فکر کردم حقّش است . طوطی ِخوب و زیبایی بود . دلّاک رفت لب ِحوض بمیرد ، لب ِجو مرد به سجده ؛ مثل ِتوی گوزنها . مانده بودیم چهکار کنیم با این سه جنازه . ملوانی که هیچ نمیجوید و ظاهرش به شدّت پهلو میزد با باطنش ، گفت : « بپزیمشون ببندیمشون به شیکم ِخلقالله ! » گفتم : « زیادی فانتزیه » و آدمخوار : « و غیر ِانسانی » . . . ولی بعداً دیدیم بامزّهس ( بعد از رفتن ِملوان ) امّا نینداختیمشان توی دیگ ِکلّهپزی . چرخشون کردیم با اون نون خشکا و کوبیده باهاشون سیخ زدیم با گوجههای باغ ِعمارت فرنگی ، خیراتی دادیم خلقالله بخورند ، شکر کنند . کردند . خودم دیدم . دیدم اینطوری صدراعظمترم . سرانجام ِپنجم را امر فرمودم چند وقت غیبش بزند و بعد با تغییرات ِلازم در چهره و شناسنامۀ جعلی بیاید : « نیما صفّار » . البتّه خودش معتقد بود که این نام و نام ِخانوادگی بیشتر به آدمخوار میآید ؛ نیما صفّار را میگویم . مقرّر فرمودهایم که از این پس از سرانجام ِپنجم جز نامی نماند که هر وقت نخواستم نیما صفّار صدایش کنم ، به آن نام بناممش .
« فصل ِدروغ »
سروران ِگرام ِبنده آیا حتّی فکرش را هم میکردند که دلّاک ِرسته از تهمت ِقتل ِملکه ، آخر سر اینطور سر بر سر ِغیرت ِکوچولو و تعصّب ِمسخرهاش بگذارد ؟ البتّه اسف ِاین کمینالوزرا بیشتر بابت ِآن طوطی ِنغز کردار ِشیرین گفتار ِراستگوست که کم و گزیده بر زبان میآورد و پرهایش هنوز خاطرهانگیزند . شب که شد ، رفتیم کرکرۀ کلّهپزی را پایین بکشیم . دیلماج و غیره را همراه با خود نکردم و دو نفری رفتیم ؛ من و آقای مرموز که در موردش میگویند مطمئنّاً خانوم نیست و این وقتها از این حرفها زیاد میزنند .
کرکره را شهرداری کشیده بود پایین پیشتر . دادیمش بالا ! روشنش که کردیم ، آدمخوار ( آدمها میخورندش ) را دیدیم که هنوز همان گوشه لنبر ِلاغر بر زمین ِسرد چسبانده بود و ادیبانه مویه میکرد . آقای مرموز صندلی را کشید نزدیکش و رویش نشست ( روی صندلی ) و گفتن شروع کرد . من که چند تلفن به اشخاص ِذینفوذ زدم ، فهمیدم دلّاک ِبیچاره اینجا را فقط کرایه کرده بوده و مالک ِعرصه و اعیان و سرقفلی و . . . این مغازه یک کمیتهای ِسابق است که آنوقتها چماقدار بود و حالا تهیّه کنندۀ تلویزیون و پولش از پارو بالا میرود و بنده در تمام ِاین سالها سعی نموده بودهام دم ِپر ِایشان نباشم ؛ چون هر وقت گیر به این حقیر میدهد ، درجا زرد میکنم . نمیدانم چرا لقب ِدرمان ِیبوثت را به او دادهاند ( ؟ ) لابد دلیلی دارد ! در فکر ِاین بودم که فکری به حال ِنانخورهای دلّاک بکنم که دیدم آدمخوار که از همان شب ، پس از صحبتهای با آقای مرموز ، بگویی نگویی سیاسی شده بود ، نان به آنها داده ، دوغ در کاسههاشان که مثل ِخودشان ، مثل ِبچّه یتیمها به صف شده بودند ، میریزد . آن کاسه که یتیمتر بود ، تَرَکی اضافی داشت ؛ تَرَکی اصیل . نانخورهای دلّاک شامل ِپسربچّهای بیشباهت به الیور توییست ، مغبچّه و مادهسگی زرد که برادرش مرده بود میشدند و اصلاً همین سهتا بودند . شامشان را خورده نخورده ، گفتم تا کمیتهای ِسابق نیامده ، بزنیم به چاک و برویم دویست سیصد متر بالاتر به آن فرعی که میخورد به کاخ ِدادگستری که قبلۀ عالم به مدد ِیکی از کلاهبردارهایش اجارۀ نودونهساله کرده بود و عجالتاً سقف ِروی سر ِما همه بود و یک پا کاروانسرا . نزدیکیهای کاخ در آن سرمای شاعرانه ، آدمخوار ( آدمها میخورندش ) به شیوۀ خودش لبخندی قابل ِتشخیص داشت . دز ِاعتمادش بالا رفته بود در پی ِ( پس از ) یک اختلال ِخونی و متعاقب ِسفری نرفته .
طبقۀ همکف ِکاخ ِدادگستری وقتی رسیدیم شده بود جای معرکهگیری ِفرویدویونگ ( یونگوفروید ) . جماعت ذن گرفته بودند و در تمرکز بودند و توسّط ِفرویدویونگ ( یونگوفروید ) رهبری میشدند . خسته بودیم و رفتم خوابیدم . نانخورهای دلّاک هم همانجا پای مخدّه افتادند به خواب ِشبیه ِمیّتها . بعد من خوابیدم با چشمان ِبسته . چشمانم را که میبستم وارد ِباغ ِانار میشدم و باز که میکردم ، نزدیک ِگلابیزار بودم . ضجّۀ مرغی که میکشندش خطّی روی مغز ِبنده کشید که دیدم بیدارم . هوش و حواسم که جا آمد دیدم خروس را کشتهاند و خونش را ریختهاند روی آجرفرش . نانخورهای دلّاک سهتا و سهتا و یکی پادشاه را خواب میدیدند که میشد 7 . این حدس ِمن است . پرسیدم : « مگه ممنوع نکرده بودم جلوی من حیوون کشتنو ؟ » گفت : « دستور ِسلطان است برای رفع ِبلا و اجنّه . » چه حماقتی ! گفتم : : « این خرافات چیه ؟ مرغ و خروسای منو که نکشتین » گفت : « چرا ! سهتاشونو تو اتاقای پایین » خواباندم بیخ ِگوشش و چون دلم خنک نشد توی دهانش هم زدم که کمی خونی شد . میخواستم لگد هم بزنم به آبگاهش که چرخید و اردنگی شد . همینطور که یک دستش را زیر ِخونی که از دهانش میریخت کاسه کرده بود و با آن یکی دست باسنش را میمالید ، ترسخورده نالید : « شما که اهل ِتسامح بودین ! سعۀ صدر داشتین ! من از یک مأمور مگر بیشترم ؟ » دلم نسوخت برایش . فقط کمی شرم کردم از تصویر ِخودم که بر جام ِروی طاقچه افتاده بود و خوشایند ِدلم نبود . محکم گفتم : « آخر این خرافات چیست ؟ هر آدمی که نیم جو مغز داشته باشد ، میداند که رفع ِجن و بلیّه فقط به اوراد ِنگاشته بر در و دیوار به خطّ خوش میسّر است . » گفت : « قربانت گردم ، خطّاط حال ِخوشی ندارد . » فرمودم : « بگو خوشنویس » گفت : « همان » گفتم : « پدرسوخته حالا چرا با طیور و ماکیان ِمن ؟ » گفت : « دستور از بالا بود » « سلطان ؟ » گفت : « بالاتر » « ملکه ؟ » گفت : « بالاتر » گفتم : « روح ِسلطان بابا ( بابای . . . ) ؟ » گفت : « بالاتر ! »
که این طور ! کار کار ِدرمان ِیبوثت بود . کاریش نمیشد کرد . داخلی را گرفتم و یک جمله نگفته ، سلطان قانع شد اشتباه کرده و گوشی را گذاشت . کشتار عجالتاً متوقّف شد . ترمه را انداختم روی خروس ِپنج رنگ ِبیسر که نبینم ( رنگهایش را نه ! سری که ندارد را ) . چیزکی را ته ِجیب صمصام یهوری گذاشتم و چون افاقه نکرد چیزکی دیگر از همانها ته ِجیب صمصام یهوری . پیش از مرخّص کردنش ساعت ِسخنرانی را پرسیدم . گفت به لفظ ِنیمقلم : « ساعت سر ِجایش است . سخنران عوض شده » لازم نبود بپرسم . دستهایی که در کار بودند فرویدویونگ ( یونگوفروید ) را دَک کرده بودند « منم حرفاشونو درک میکنم » گفتم : « تو خفه ! » پرسیدم : « پس سخنران کیه ؟ » لالمونی گرفته بود . نهیب زدم : « ناز نکن دیگه ! بابا گُه خوردم » اسم ِسخنران را که شنفتم ، برق از سه فاز ِکون ِاوّلم پرید ! اون ؟ مگه ایرانه ؟ « مگه ایرانه ؟ » صمصام رفته بود . اطّلاعات ِاضافی : « صمصام ، معروف به یهوری که به اختصار صمصام یهوری مینامیمش »
شرفیاب که شدم حضور ِسلطان ، خوابیده بودند . ندیمةالسّادات ِ. . . دستخطّی از ایشان به من داد که مطابق ِآن باید میرفتم روی مُخ ِولی خوشنویس ِدوست ِعلی شاعر که میگفتند فقط او که دچار ِدپرشن ِعشقی شده ، طالع ِنوشتن ِآن خط که براند اجنّه و بلا را دارد . او هم که به قول ِگرگانیها هچّی ! جخد تو این هیروویر خاطرخواه دختری شده بود که میگفتند چشمان ِزیبایی دارد . خودش این را نمیگفت . میگفت صمیمی هستیم با هم و صدا و حرفهای آن دوشیزه را زیبا میدانست . بنده که چند نظر به حکم ِوظیفه دوشیزۀ فوقالذّکر و چشمهایش را دیدم ، چیزی نشنیدم بگوید . امّا دیدم که چشمانش در آن ِواحد هم مانند ِسر ِپرندگان ِکوچک همه چیز را تا مرز ِسوراخ کردن میکاوند و هم بسیار کارآمدند در بیانگری و خوشرنگ هم بودند که این آخری نیز بیتأثیز در بیانگری ِآن دو نبود . اغراق نکردهام اگر بگویم آن چشمان و رنگشان در بیانگری کم نمیآوردند از کَپَل ِزن ِسیاهپوستی که همین الآن پیش از همه از خطّ پایان ِدوی صد متر عبور کرده باشد . البتّه بعد فهمیدم چشمان ِبرادرش هم تقریباً همینطور است ؛ فقط کمی پسرانهتر . اگر این همه در توصیف ِچشم کارآمد شدهام ، از شباهت ِبیمقدار ِیکونیم چشم ِاین حقیر به پارکینسون ِکاسیوس ِمحمّدعلی کلی است که البتّه خود کاچیایست برتری دارنده بر هیچ . آخرش چی ؟ هیچ ! این عشق ِپرشور و رومانتیک که دو سال ِتمام ولی خوشنویس ِدوست ِعلی شاعر را آوارۀ خیابان کرده بود ( من حدود ِیک سال و یازده ماه از آغاز ِعشق گذشته رسیدم ) و توی این دوره و زمانه پسره را وامیداشت هر شب 5 شاخه نرگس دم ِدر ِخانۀ دختره بگذارد و خودش قسم میخورد که بیحساب جدّی است و . . . و غیره ، آخر سر خداییش بی هیچ دخالتی از جانب ِاین کمینالوزرا به شنیدن ِصوت ِمشکوکی از هم گسست درست عینهو فراق . کِی ، کجا و چطورش را دقیق نمیدانم . فقط میدانم زیر ِخرزهرهای صورتی رنگ بود که دختره ناغافل و دلگرم به این خیال که کسی آن دوروبرها نیست ، گوزک ِمختصرکی داده بود و در همین حد ! نه آن که با خیال ِراحت و یک دل ِسیر ، قارت قارت بگوزد و . . . و ولی خوشنویس ِدوست ِعلی شاعر ( همان پسره ) به دلش بد میآید و به طرفةالعینی عشقش میپرد و والسّلام . امان از بیجنبگی ِما جماعت ِمذکّر ! التفات بنمایید به این که ندیمةالسّادات ِبشقابشور ِخاصّهتراش ِترشیده ، دست روی کتاب میگذارد و میگوید عیناً دیده و سمعاً شنیده که یک بار پیشتر که دختره ( از این به بعد گوزو مینامیمش ) گوزیدن ِمبسوط ِپسره ( ولی خوش . . . ( را به سمع و شامّه درک کرده بوده ، فقط یک یک هفته ده روزی کراهت از او داشته و بعدش صمیمیتر شده بوده ؛ چه کمّی ، چه کیفی ! البتّه کیف ِاین رابطه بیشتر به راز و مرگش بود که در سستی ِحیات و لرزانی ِبرگ و آب و از این چیزها مجال ِتنکاهی میداد و بی آنکه ندیمةا . . . بخواهد دستی بر کتاب بگذارد ، این بنده به یُمن ِچشم ِمعرفت و از این چیزها که دارم توانایم به گواهی دادن بر اینکه سکسی ولو از حدود ِخفیف مابین ِگوزو و ولی خوشنویس ِدوست ِعلی شاعر نه بوده است و نه در میان و اگر هم بوده ، مهم نبوده است . مهم این بود که بنده در این برهه نگهبان گماردم بر باغچۀ پرندگانم که بالغ بر هفتادوسهتا ، شامل ِماکیان ( نر و ماده ) و اردک ( هم سفید و هم الوان ) و غاز و بوقلمون و کبوتر و مرغچینی و طوطی و طوطی کوتوله و قمری ِچینی و بلبل ِخرمایی و سهره و فنچ و مرغ ِحسینی و زاغ و کلاغ و گنجشک وکبک و تیهو و مرغ ِعشق و سار و قناری نه ! نه ! قناری نه ! خروس ِلاری هم نه ! فاطمه خانم ِلاری نه . . . و یکی دو قسم پرندۀ موذی میشدند و عوض ِیکی ، سهتا که بداهتاً نبودند کسی جز نانخورهای دلّاک که روی هم شدهاند هفتادوششتا و یعنی هفتادوششتا هم تا به امروز ماندهاند تا خیالم از امانتداری ِمغبچّه ، پسربچّۀ بیشباهت به الیور توییست و ماده سگ ِ. . . همچنان جمع باشد و بماند . بماند که برخی به خوشخیالی ِاین حقیر میخندند ! لابد حسابشان غلط است . اینطور شد که بعد ِدو سال ولی ِخوشنویس ، دوست ِعلی شاعر ادعیّه و اوراد ِعمارت را به خطّی دقیق و بیاحساس نوشت که این خود دو سال طول کشید و در این دو و دو ، چهار سال ، اجنّۀ موذی جا و آدمهای نویی برای تفریح یافته ، پیش پیش خودشان رفته بودند . من همهاش نگران بودم که نکند این اوراد اجنّۀ مفید را هم بپراند که کنت دراکولا قانعم کرد نه . /
( فصل )
- آهای زشت ! رئیس میخواد با تو حرف بزنه !
با من بود ؟ دوتا قلچماق که هر کدومشون دوتا آقا جلال میشدند ، چشم و دست و پا و دهانم را بستند و انداختند صندوق عقب ِیک ماشینی که حسّ بنز از صندوق عقبش داشتم آن هم بنز ِسفید و گاز را گرفتند هِی بپیچ بپیچ دل و رودۀ من را بالا آوردند . باز شکر ِخدا که لااقل چسبی را که به دهانم زده بودند را به بهای چند خراش ِمختصر توانستم باز کنم که خدای ناکرده خفه نشوم و چشمبندم را هم کمی که دوست بفهمد و دشمن نفهمد بالا دادم تا بالاخره رسیدیم به یکی از این خانههای آینه عبرتی و زیرچشمی اوّل معمّای اتومبیل را خواستم حل کنم که دیدم مثل ِهمیشه حسّم به من دروغ گفته و ماشین یا آئودی ِآبیست یا لادای قرمز و به هر حال بنز ِسفید نیست . وارد ِخانه که شدیم ، از آن همه چیزهای قابل توجّه ، زن ِپا به ماهی را دیدم که همینطوری برای خودش روی زمین راه میرفت و چیزهای صورتی رنگی که پوشیده بود ، رنگ ِمستعملی داشتند و در عوض آرایشش دوستانه بود . یک دوبرمن ِگردن کلفت هم مماس دنبال کونش میآمد . از رفتار ِقلچماقها معلوم بود که زن اگر زن ِرئیس نباشد ، خود ِرئیس است . از درها و پردهها رد شدیم . در اتاق ِبیلیارد ، دود ِقلیان پیچیده بود و مثل ِتوی فیلمها ، نیمرخ ِرئیس لحظهای و لحظاتی بعد ، عیان شد . چشمبندم را دیگر برداشته بودند « اسی اشنو ؟ » دنیا تیره و تار جلویم شد . به هوش که آمدم ، اسی اشنو رفته بود . بر که گشت ، گفت : « ما اینجا اسی . . . ( مکث کرد که خشمش را فرو بخورد ( فیلمش بود ( از من بپرس ) ) ) نداریم . من جناب ِکنت لرد سردار بارون خان خاقانم . » از همان بچّگی ( بچّگیهای خودش ) عادت داشت خودش را تحویل بگیرد . دیگران عادت نداشتند تحویلش بگیرند . راضی نبود از دیگران . از خود راضی بود . من هم که بچّگی نکردم ( انگار من ِمادر مرده صدراعظم به این دنیا آمدهام ) نه جیک زدم ، نه حرف از دهانم درآمد . اسی رفت ته ِمبلش ( فرو رفت ) که گلمنگلی بود و جا داشت با ربدوشامبرش سِت شود . پردهها هم البتّه . . . / « مشخّصات ؟ » « بنده کمینالوزرا جمال ِمحمّدی ، جاروکش ِآستان ِانور ِشما . . . » « کافیه / جمال ِمحمّدی » اینها را آن مرد ِلاغر ِعینکی ِکت شلوار کراواتی که شبیه میرزابنویسهای توی داستانهای آقای کافکا بود ، میپرسید . « چی صدات میکنن ؟ » « عوامالناس عنایت دارن به بنده ، صدراعظم . . . » « کافیه / گزارش رسیده شما تو بولیوی هم دیده شدین » جلّالخالق ! اینو اینا از کجا میدونن ؟ حرف و نفسم که بند آمده بودند را از هفت گرۀ گلو عبور دادم و در طاق ِدهان گرداندم که زدند تخت ِسرم ، ریخت بیرون : « خوب ! بله ! بولیوی کشور ِبزرگیه و احتمالش زیاده که آدم ازش رد شه ! » « طبق ِاطّلاعات ِواثقه تو فقط تو کار ِسفرای دریایی هستی . بولیوی دریاش کجاشه ؟ » « چرا ! چرا ! یه دریاچهیی توش هست » « احمق چطوری کشتی از تو اقیانوس میپره تو دریاچه ؟ » اینو دیگه باید از مورالس بپرسن . باید قانعشون میکردم : « مستحضر هستین که عمّۀ بنده که مثل ِکلّ خاندان ِپدری اینجانب کارش رو از قراضهفروشی شروع کرده ، الان یه چند دههست که کنار گسترش ِانبار ِقراضهجات ، صنعت ِتبدیل ِکشتیای آبپیما به خاکپیما رو رونق داده . آخه بذل ِعنایت میفرمایین که کشتی یا باید آبپیما باشه یا خاکپیما . روم به دیوار هوورکرافت نیست که ! کشتیه ! اینه که اینجانب . . . » « چیکار با مورالس داشتی ؟ » « بنده که هیچکار ! دوستان بنده رو فرستاده بودن به عنوان ِسفیر ِحسن ِنیّت ِمملکت ِافغانستان تا ترتیب ِمقداری معاملات ِتهاتری یا پایاپای رو براشون بدم که جور نشد . یعنی من ِخاک به سر رسیدم که اونجا دچار ِشور ِانقلابی و عوالم و خاطرات شدم و مأموریّت رو پاک فراموش کردم . » اسی اشنو از عمق ِمبل با صدایی که سعی میکرد با سیگار برگ ِهاوانای اصل مخملیش کند ، گفت : « یادت باشه یادت بره » مرتیکه از همون بچّگی مرده بود واسه اینطور تکیهکلامها . گفتم : « چشم ! چی رو ؟ » خندید : « ای پدرسوخته ! » باز شکر ِخدا که رگ ِخوابش دستم است . ادامه دادم : « بنده و مورالس حدّاقل روزی سه بار برخورد به هم میکردیم . بولیوی اونقدر بزرگه که هیچ بعید نیست آدم حتّی روزی 4بارم به آدم برخورد کنه » چون سر در نیاورد ، خندید و بعد ِچندتا سفارش و قرار که حق ندارم بنویسم ( محرمانه هستند ) داد ببرندم همان جایی که سوارم کرده بودند . وقت ِپیاده شدن آنقدر زبان ریختم و مزه پراندم که دوتا قلچماق حاضر شدند یک عکس ِدو نفره با من بیاندازند . چون من تو عکس نبودم دو نفره شد . دور که میشدند فهمیدم ماشینشان چیست که جرأت ندارم بنویسم . آنچه جرأت میکنم و مینویسم این است که بلوف هم میزدند و اطّلاعاتشان کامل نبود . اوّلاً بولیوی هفت گرۀ دریایی با طارق عزیز فاصله دارد که تمایز ِاساسی ِتنگۀ هرمز از جبلالطارق این است و لاغیر ، ثانیاً هم این که عمّۀ بنده که بچّۀ گلوبندک بود و هست و کلّ ایل و تبار ِپدریم ، سَقَط فروش بودند ؛ نه قراضهفروش ، سوّم هم این که از کار و کاسبی اخیر ما و دربار هیچ نمیدانستند و نمیدانستند بسیاری از این سفرهای دریایی ایز به گربه گم کردنند . این کاسبی فقط و فقط محصول ِفکر ِدرخشان ِاین حقیر و چند دانشمند ِجزوی ( جزئی ) بودهاست . جزیرهای را در شمال ِآسیا یا جنوب ِخزر اجاره نمودیم و گیاهان ِمحلّیاش که نه نخل محسوب میشدند و نه توندرا بودند را ریشهکن کردیم و تا آن جا که جا داشت سیبزمینی کاشتیم و در غارهای نمور ِسواحلش کارگران ِمیانسالی با لباسکارهای کهنه گماشتیم که آنها را ( سیبزمینیها را ) قاچقاچ کنند تا جوانه بزنند ، جوانهها بشوند غذای شته ، شتهها بشوند غذای کفشدوزک و هر جعبه کفشدوزک را هم که مزرعهداران ِبیشتر ِدنیا روی چشمشان میگذارند ( به قیمت ِخوبی میخرند ) چون کفشدوزک آفتکش ِخیلی بهتری از عنکبوت هستش چون همنوع نمیخوارد ( نمیخورد ) و باقیماندهشان را میخوریم ( سیبزمینیها را عرض میکنم ) هم سرخ کرده و هم آبپز با ماست و نعناء و پورهاش هم که حرف ندارد و پتاس دارد سیبزمینی ِپوره . سلطان معتقد است سیبزمینی خوراک ِمحبوب ِیکی از رهبران ِایرانزمین بوده که بسیار کُشت ( رهبر ) . گاهی میگویند طبع ِقتل ِسیبزمینی از گوشت ِبرّه و فلفل دلمهای هم بیشتر و مؤثّرتر عمل میکند بر مغز و مزاج . اطبّا و محبّان میگویند ، این کمینالوزرا مینویسد . نگارش ِبنده را این مردک نیما صفّار ، تشبیه کرده به سطوحی از تسلیم و تصویب که مثل ِبرشهای کِرِمکارامل روی هم مینشینند ؛ آنطور که مینشیند کلمه در شعر ِسنّتی ، آدمیزاد در طبّ سنّتی ، ما در قدم زدن . یک عیب ِدیگر ِاین مردک ، نیما صفّار ( سرانجام ِپنجم ِسابق ) این است که بد و خوب ِاین و آن را به خاطر میسپارد . شکر ِایزد ِمتعال که این بندۀ کوچک ِخانهزاد ِاصغرالصّاغرین را مبرّی از این عیب ، هم آفریده و هم قرار داده است .
حال که بعد از این همه سال و صفحه خدمت ِخلقالله کَمَکی ( کمی کم ) معطّل ِخودمان شدهایم ، رخصت بفرمائید بمانیم . در زندگی زخمهایی هست که مثل ِخوره روح را در انزوا میخورند ، امّا مال ِمن اینقدر شور نیست . عبارت ِمن فوقش میشود « چیزهایی هستند که توضیحشان دشوار است » مثلاً همین دیلماج که آنوقتها که فراموشی بین ِما فاصله نیانداخته بود ، شب و روز در معیّت ِهم بودیم و به قول ِجوانان ِتینایج ِامروزی در یک چاله میشاشیدیم - ولی همین که کلام ِاینجانب کمی خزعبلات ِروزمرّه را رد میکرد ، هزارتا پشتکوارو هم اگر میزدم ، نمیتوانستم حالی ِدیلماجش کنم - ببینید : مثلاً یک بار که از خاطرات ِخاندان ِپدری نقل میکردم ، از شامگاهی گفتم که جهت ِکاری رفته بودم خانۀ عمو . من روبرو نشسته بودم و پسرعمو و دخترعمو وسط و عمو و زنعمو این ور و آن ور . نمیدانم پسرعمو چه مزّه ریخت که زنعمو که زن ِخوشرویی بود ولی از فرط ِمؤمنه بودن به ندرت خندۀ صدادار میکرد ، صدادار خندید و عمو که کلّی برای خودش پیرمردی بود و فرتوت ، با شعفی که صورت ِسالمندان را روشن میکند خم شد که خندۀ زنعمو را نگاه کند ( او هم البتّه کم پیرزن نبود برای خودش ) و گفت : « داری میخندی ؟ » دیلماج گفت : « خب ! » « یعنی چی خب ؟ همین بود دیگه ! » « خب این مزّش کجا بود ؟ من الآن فکر کردم لااقل پیرمرده که خم میشه تیلینگش در میره ، یعنی ضرته میزنه ، یعنی میگوزه . اینی که تو گفتی خیلی بیمزّه بود . » لجم گرفت : « تو نه و شما ! حدود و ثغور ِخودتو بشناس ! » البتّه از بابتی میشود حق را به دیلماج داد . اینگونه نازکطبعیها به من نمیآید . همین عموی من عمویی داشت که عموی پدرم هم میشد البتّه و عموی پدربزرگم و همینطور پشت به پشت . . . حاج علی اصغر نام که پولش به قول ِامروزیها از پارو بالا نمیرفت امّا مال و اموال و ملک و املاک زیاد داشت ؛ یعنی سرمایههایش بیشتر راکد بودند . این آدم در عمرش تاکسی سوار نشد ! همه جای مشهدالرّضا را یا با اتوبوس میرفت یا پیاده یا میرساندنش . سالها سر ِپنجاهتا تکتومنی که از عمّهام طلب داشت با او سرسنگین بود سالهای سال ، سالهای سال ، از حیطۀ حاجکلبعلی و دربنو بگیر تا مونپارناس و گلوبندک / دیگر این که جانم برایتان بگوید چندرغاز به شاگرد دکانش میداد و میگفت : « روزانه سهدِنِه تافتون بیشتر مِخوره ؟ ها ؟ » یک بار که کار ِبانکی داشت ، تحصیلدار ِتازهوارد تحویلش نگرفته بود ، هیچ ، علیرغم ِصحّت ِتمام ِمدارک پول نمیداد بهش که رئیس ِبانک آمد و معرّفی کرد و . . . خلاصه اسکروچی بود برای خودش . طبعاً تنها کس و کارش پولهایش بودند و گاهی دست ِپولهایش را میگرفت و میبرد بیرون ، گردش . به حساب دورشان میداد . در واقع میریختشان توی جیب و گوشۀ پیادهروهای شهر را میگرفت و میرفت تا بالاخره با محتومیّتی مبتنی بر گردی ِجهان باز برسد به خانه بیاینکه در راه حتّی پیالهای باقلا خورده باشد و پاکت ِنامهای خریده باشد . به خانه که میرسید و پولها را صحیح و سالم تحویل ِبقیۀ پولهایش میداد ، از ضعف و سرما احساس ِوارستگی میکرد و به یکایک ِپولهایش یک جا با فصاحتی که پیش آدمها نزدش نبود میگفت : « مگه بدنم کمبود ِگُه داره یا دلم میره واسه مهمون ِناخونده که بخوام از این خاصّهخرجیها بکنم ؟ » از تکرار ِزیاد ( خیلی گفت ، خیلی گفت ) سحر ِاین ورد کارگر افتاد و سکّه واسکناسش مثل ِموش بچّه کردند و شدند ما . اگر هنوز اینقدر شهوت ِپنیر داریم ، محافظهکاریم اینقدر با گربهها و نمیدانیم کجا باید بگذاریم سرمان را هم از همان مثال ِموش است که طیّ این فصلها و قرون نه از رگمان در رفته نه برخورده به غیرتمان . نویسنده اینها را میگفت که سمت ِسایه راه رفتنش را و کشیده شدن ِهمیشۀ شانه و کتش به دیوار را با اینها توجیه کند و بلکه مقبولافتادنی هم گاهی بشود . این بندۀ کمینالوزرا فقط رد داشتم میشدم از کنارش ، پیش که میآمد . نه جگرش خوردنی بود ، نه حلوایش و نه ( این مهم است ) دردش . البتّه به شوخی میگفتم گاهی « حلواتو بخورم » امّا عمرم افاقه نکرد / والّا به سمع و نظرتان میرساندم که گفتن ِاین حرفها اینجا خوبیّت ندارد ؛ این حرفهای مال ِبعد از رمان و بنده . برگردیم توی رمان ؟
بنده این سخنران ِمشنگ را که بعد از این همه سال یا دل از کربلا کنده بود یا دکش کرده بودند و دیپورت سمت ِاین وطن ، از همان وقتهایی که جوان بودیم و علّاف توی تهرون و مثلاً درس میخواندیم بنده کتابت و او خطابت ، میشناختم . اگر بنا بود راستش را بنویسم ، مینوشتم من برق میخواندم و او صنعت . ماجراهای ما شامل ِسر بودن از او میشد حدّاقل در زبان . اسباب ِخندۀ ما بود و علی نام . یک علی ِدیگر هم بود که اصلاً مثل ِاو نبود و ختم ِهمه چیز ( همان علی ِشاعر که ولی ِخوشنویس ِدوست ِعلی ِشاعر دوست او بود ) و هر وقت این علی ِمشنگ را میدید ، ذوقزده میشد که تفریحات ِسالم ِامشب ِما هم جور شد ؛ شامل ِسرکارگذاری ، حالگیری ، دست گرفتن ، اَ این چیزا و . . . آخر آنوقتها هنوز زمانهای قدیم نبود که راحت گردن بزنند . یک بار آن علی که قالتاق بود و شاعر به این علی که مشنگ بود و حالا سخنران چیز بامزهای گفت که خندیدیم ( بیشترمان ) آنوقتها هنوز روشنفکری و عضو ِزیر ِجمجمه کلاس داشت و عشق ِروشنفکریها را از شالگردنهایشان میشد شناخت که البتّه مناسبتی با حال و هوای گرمسیری ِاین رمان ندارد . یک خصلت ِآن شالگردنها درازی زیادشان بود که امکان میداد یک ورش تا نواحی ِپریشانی ِآنها آویخته بماند ؛ سیاه یا آبی ِنفتی و از این رنگهای ندیدنی و معمولاً دنبال ِکون ِکلّهگندهها موس موس میکردند و اگر از قضا شالگردن کم میآوردند ، کمی کج راه میرفتند ( کج ِهنریها ! نه مثل ِصمصام یهوری ! ) و کجیشان به سمت ِآویزانتر ِشالگردن بود تا روی زمین کشیده شود آن ؛ نه به جای دنبالۀ دامن که در مقام ِخطّ پریشانی و کمی آشفتگی هم البتّه به ریش و مو میآمد . الغرض ، آن شب آن علی که مشنگ بود و حالا سخنران با همان شمایل که عرض کردم در سطور ِفوق و البتّه چندان متناسب با حال و هوای گرمسیری و زرد و نارنجی و سبز ِاین رمان نیست و اعتماد به نفس ِبه قول ِامروزیها بازیافتهای که از معاشرتش با چند نام ِمشهور میآمد ، آمد پیش ِدوستان و اخویگرام ِبنده که در کار ِآلات ِطرب است و آن یکی علی که شاعر بود و قالتاق ، باز ذوقزده شد . اوّل که تحویلش گرفت ( آن علی این علی را ) ، علی مشنگ فکر کرد به خاطر ِموقعیّت ِجدیدش است و قاطی شدنش با اهل ِنامدار ِهنر ( همانها که حکومت ِوقت هم که گمانم آنوقتها جمهوری اسلامی نامی بود ، بد ندانسته بود نامی داشته باشند ) . علی ِقالتاق خیلی جدّی پرسید از علی ِمشنگ که : « علی ، کارَم میکنی ؟ » علی ِمشنگ فرو رفت توی حس و با این تصوّر که اشاره به کاری سترگ یا لااقل هنریست ، از سر ِاستغناء گفت : « ایییی ، یه کارایی میکنیم . » علی قالتاق گفت : « خوبه ! ماهی چند میگیری ؟ » که جماعت ترکیدند از خنده ؛ آی خنده ، آی خنده . . . باید ایرانی باشی و ایدهآلیست تا عمق فاجعه را به فرمودۀ ادبا دریابی . یکی از هنرهای یکی از این دو علی این بود که میتوانست در آن ِواحد هم بگوزد و هم آروغ بزند ؛ یعنی با هم شروع میکرد و با هم تمام . شاش و نفسش هم ممتد بود . دخترهای سکسی هم علیرغم ِبیبیفیس بودنش هم خیلی دوستش داشتند و هم آنطور که سبیلوگردنکلفتها را . امّا آنیکی علی که حالا سخنران است و سبیلی به اقتضای خودش دارد و گردنی متناسبتر ، خوشش میآید بایابیمناسبت گوشزد کند : « چیزی که ارزش ِیه نظرو داشته باشه میشه دید . » شاید منظورش این است که اگر بتوانی یک ثانیه به چیزی نگاه کنی ، دو ثانیهاش را هم میتوانی
و بالعکس
سخنرانی ادامه دارد و او با همان لحن ِاحمقانهاش که انگار سه کلمه یک بار دندانقروچه میکند ، میگوید : « آگهکیتوستیگنالتواچی هیچ نیست جز مَخمُلاق . » یواشکی اندیشیدم : « آیا جز خود ِهر چیز ، چیز ِدیگری هم میتواند هیچ نباشد جز آن چیز ؟ خود ِهر چیز ، هیچ نیست جز خود ِآن چیز ؟ این اسم که میگذاریم روی چیزها که چیز میشوند ، عجب چیزیست . . . » و همینطور افاضات ِخودمانی با خودم میکردم و همهنگام با این هم فکر میکردم که فرق ِمن با سخنران این است که ابرام بر حماقتم ندارم . چون او پیله میکند بر حماقتش ، عدّهای ایمان میآورند به او و عدّهای میفهمند احمق است ( ایمان به حماقتش میآورند ) . بنده قبل از فرو رفتن ِکامل به چُرت روی صندلی ِرنگ ِکفپوش ، به وضوحی که عیان بر خودم بود ، ایمان به حماقت ِسخنران آوردم ( یعنی از گروه ِدوّم بودهام ) همینطور که پینکی میرفتم و قسمتهای کچل سرم از تو سِر شده بود . خوابم خاطرهای از دور بود که نمیدانم از خودم بود یا عاریتی و با چند دوست در جنگل ِشصتکُلا نشسته بودیم و عصا کباب میکردیم . سر ِعصا بعداً شکل ِطوطی میشود به پاس و یاد ِآن طوطی ِمرحوم و بگویید نگویید ، مزۀ کوبیده هم زیر ِزبانم تداعی برای بزاق میشود شاید در رثای آن سه عزیز ِرفته . جنگل هم که در مه و به قول ِآن شاعر در وهم ِسبز رفته بود و فرو ، که خوب نمیدیدم یا شاید ایرادی در چشمم داشتم که همراهان و دوستان ِدور ِآتش را تشخیص نمیدادم یا شاید دود ِآتش فراگیر شده بود . مهم این بود که تار میدیدمشان @ @ شاید چون خواب بودم و اینجانب معمولاً وقت ِخواب مثل ِهمۀ آدمهای معمولی چشمانم را میبندم و شما نیک میدانید که با چشمان ِبسته خوب نمیتوان دید ، خوب نمیتوانستم ببینمشان . شاید به همین خاطر خاطرات ِخواب کمی محوتر از خاطرات ِبیداری هستند و ارائه در نحوی نابلیغ میشوند . سخنرانی تمام شد . مجری آمد بالا و خبر داد مادر ِسلطان بیستوچند دقیقۀ پیش در سن 88سالگی دار فانی را برای همیشه وداع گفته . بله دیگه ! یکی دو روز عزای عمومی و . . . زیاد البتّه شلوغش نکردیم ( به خاطر ِماجرای بدلیفروش ِیهودی ) اون بدلیفروشه هم حدود ِ18سال ِپیش فیدآوت شد و همچنان خبری ازش ندارم . دوسه هفته پیش که یک تُک ِپا رفته بودم تشییع ِجنازۀ لیدی دِدلاک ، برخی میگفتند نویسندۀ موشخو ( موشخرما امضا میکرد ) تو کوچهپسکوچههای پاریس مرده . میگویند پاریس هم به درد ِزندگی میخورد هم به در مردن . آها !
یادم میآید تابستان ِآن سال که هر سه ماهش مرداد بود ، نویسندۀ موشخو ( موشخرما امضا میکرد ) میانمار را در تهران به امان ِخدا و یکی دیگر که سرآخر فهمیدیم کلثومسیای حقیقتاً سیاهبخت ( تنها خواهر ِداداش ِزینب ) بوده ، ول کرده بوده آمده بوده پیش ِاخوی گرام ِبنده به مشهدالرّضا که آنجا بمیرد ( مشهد را جای خوبی برای مردن میدانست ) روزها تو عیدگاه پادویی ِخلافکارها را میکرد و شبها میآمد به خواجهربیع پیش اخویگرام ِبنده و دوستانمان . گاهی هم میرفت به جلسۀ ادبای حکومتی و حواشیشان و همانجا یکی از او خوشش آمد ( دختر بود ( حواشی )) و زد و به قول ِمعروف با کون افتاد تو فسنجون : دختره خوشگل نبود که میگویند بود ، خرپول نبود که بود ، احمق نبود که حتماً بود و خلاصه اوضاع بر وفق ِمرادش شد و دیگر جز کتابهایی که چاپ میکرد و در تلویزیون ِوطنی تبلیغشان را میکردند ، خبری از او نداشتم تا این که در اثر ِیک اشتباه ِچاپی یا لپّی مورد ِغضب افتاد و حتّی پادرمیانیهای سلطان که آنوقتها فیسبیلالله وکالت میکرد هم ، افاقه نکرد و داشتند سرش را زیر ِآب میکردند که زد به چاک و رفت آنور ِآب . من که میگویم زدندش به چاک چون خودش بیعرضهتر از این حرفها بود . مدّتی در شیخنشینها میگشت و جنتلمن شده بود و در چند مصاحبه زیرآب ِچند نفر را زد که لااقل دل ِمن یکی را از این بابت خنک کرد و همینطور که سالها میگذشت و مشغول ِفراموش شدن بود همان رمانک ِمعروف را چاپ کرد که به هیچ کار هم نیامده باشد اگر ، لااقل اسمش را گذاشته توی تاریخ ِادب ِفارسی و هر از گاهی صحبت ِساختن ِفیلمی از روی آن رمانک طیّ سالهایی که میگذشت بود که بالاخره ساخته شد و دیگر خبری جز مردنش ندارم خدمتتان عرض کنم . زندگینامهای شد همین برای خودش . از همان بار ِاوّل که در محوّطۀ پشت ِزمین ِبسکت دیدمش که با اعتماد به نفس و رفته توی حس تکیه داده بود به کاج و صمغش بدجوری چسبیده بود به پیراهن یا تیشِرت ِراهراهش و حسابی جلوی بروبچس جلوی او و افاضات ِممتدّش کم آورده بودم ( زیادی معطّل خودش بود ) قیافهاش به درد ِکارهای مهم میخورد و صدایش به اخبار ورزشی که کمتر گوش میکردیم ؛ یعنی با دقّت ِکمتر . آخر آنوقتها ما بیشترمان چپ بودیم ( آره دیگه ) و این نویسندۀ موشخوی موشخرماامضاکن ( میشناسیدش ) چون حال میکرد با خرق ِعادت و شنای مجازی خلاف ِجریان ِفرضی ، غرغر میکرد و توی ذوق ِما میزد . میگفت تمایل دارد به ریشهکن کردن ِبدبختی در این سیّاره با کشتن ِبدبختها . امّا این بندۀ کمینالوزرا حتّی در آن عنفوان ِجوانی و از این ایّام هم میدانست اگر بدبختها نباشند . . . خوشبختی ِخودش و خوشبختی از خشتک ِعمّهاش درمیآیند ؟ وقت و حوصلۀ تعریف ِحکایات ِاینیکی عمّه را ندارم . از آن همه عمّه که داشتم فقط یکی به نام فارسی بود که « ایران » بود . در این مجال ِاندک باید نوشت قبلش همان پشت که جمع بودیم با بروبچس ، اخوی ِبنده که در کار ِآلات ِطرب است و دیگران خون ِهمۀ ما را داشتند با موزیک به جوش میآوردند و غرغرهای همان نویسنده که میشناسیدش هم از جهتی دیگر همین میکرد . خون ِاز دو جهت به جوش آمده طبع ِمتلوّن میآورد ؛ موزیک شنیدنی که زمینهاش صدای توپ ِبسکت و آدمهای توی میدانش باشد هم ، آن هم با آن نوازندۀ معروف که آن روز از خوشحالی ِخاصّی که داشت ، آنجا بود و از بز صدای زنگوله درمیآورد و از پشکلش صدای زنبور ، از گُه صدای سنتور و با آن ساز ِمعروفش که آنقدر سخت صدا در میآمد ازش که هرچه قبلاً شنیده بودی را پیشاپیش میتوانستی بشنوی . پیشتر ، در گذشتههای دور همان جنگ ِخدای آسمان و خدای زمین بود و خدای آسمان که چند دختر را گروگان گرفته بود ، بود ؛ البتّه دخترهای حریرپوشیانپوشی که از اوّل هم مال ِخودش بودهاند ( بعد از بودنش ) بعضی و گاهی دخترش و بعضی و گاهی زنش و همه حریرپوش که شکلی از نپوشیدن است و شما صدای غرغر را از لابلای موسیقی ( موزیک ) بشنوید ( در واقع موزیک را لابلای غرغر و تاپتاپ ِتوپ ِبسکت و . . . ) و . . . و ماجرای آیتالله و رفتن به بهشتش را هم از همین الآن نزدیک ِزبان بگذارید باشد بد نیست ( برای بعد ) و آنها آن وقتها شاکی بودند و طغیان هم حتّی کرده بودند و حقوقشان را میخواستند ( کارمزد و حقوق ِشهروندی ِبهشت و . . . ) و خدای آسمان که حسّ هنرپیشگی گرفته بود ، به یکی از آن دخترها که از همه جلوتر بود و نزدیکتر به خودش که تقریباً بیرون ِکادر بود ، ادیبانه میگفت : « هر آینه دو چشمت را درآورده کف ِدستت خواهم گذاشت . » بحث البتّه راجع به آناتومی هم بود و به این هم اعتراض داشتیم ، آنقدر که مجال میماند . آنوقتها من به سرعت روی زمین و خدایش پی ِمأموریّتی میدویدم که درختی انبوهسر نیز معاونت ِمن را در آن به عهده گرفته بود ( در واقع به عهدهاش گذاشته بودند ) با هم نمیدویدیم و از هم جدا نمیشدیم ( جوان بودیم دیگر ) متأسّفانه نمیتوانم شکل ِدویدن ِدیدنی ِدرخت با ریشههای متعدّدی که داشت و اگر الآن کاغذ نشده باشد هنوز دارد را برای شما توصیف کنم . اگر بیحرکت میماند جایی و ریشه در زمین میکرد ، تنها فرقش با درختهای دیگر وقتی میشد که چشم باز میکرد . دوتا بودند چشمها و بسیار مطبوع و دوستداشتنی و خوشآیند و . . . ما خوشمان میآمد ؛ هم بنده و هم سلطان و . . . هم خدای زمین که خاکی و غرغرو و خوابآلود بود بیشتر برخلاف ِخدای اندماغ و برمامگوزید ِآسمان . القصّه ، وقتی میدویدیم پی ِمأموریّت امّا دمی از غرغر غافل نمیماند ( درخت ) و ما با این که خود متّصف به این صفت ( غرغرو ) میباشیم ، هیچ خوش نداریم این حالت را . گفتیم که بدانید این سابقه را که بدانید چرا غضب آمد در این صفحه و داغ کردیم و خیانت به خدای زمین . البتّه الآن تابستان هم میشود محسوب شود ؛ تابستانی دیررس که شعار بر زمستان میبارد . امّا آنوقتها چون آبها همه یخ بسته بودند ، آب ِیخی در دسترس نبود و در صحنهای با این که ما دستمان میرسید به دهانمان به ناچار از غضب باسن به هوای سرد سپردیم و آقدایی را مثل ِتوی آن فیلم ِپازو ، لینی کردیم ؛ یعنی از پنجره نهادیم بیرون ؛ در مَثَل که مناقشه هم ندارد ، به مانند ِحکایت ِچاوسر . البتّه چون هیچیک هیچ در اندیشۀ حکایت ِآن فاسق و مفسوق نبودیم و آن تصویر ِدختر و مادر و جاییشان در قاب ِپنجره را لمحهای پیش ِچشم یافتیم و به خود گرفتیم ، خداوند ِزمین و آسمان از بلیّت ِچوب ِنوک تیز رهایی عنایت نمود من یکی را ( چون دوتا بودیم رفت در چشمان ِاسفندیار ) تا باشد به رستگاری در آتی ِبعید . موزیک تمام شد . همه چی هم به ما تمام شد . آیتالله ماند برای بعد
( بعد )
صدای چک ِملکۀ زیبایی ِبیافرا را بر گوش و صورت ِداداش ِزینب که میشنویم ، یعنی صدا را که شنیدیم و روی سیلی خورده را بعداً دیدیم ، تقریباً ده روزی میشود که از کلّهپزی به کوچۀ پشتی آمدهایم و زمان ِاز دست رفته را هنوز به جا نیاورده هستیم . جای شما خالیست .
( بعد )
جنسش آنقدر معلوم بود که بدون ِلامسه هم میفهمیدی زن و مرد و از این چیزها نیست ؛ آن هم در این موقعیّت ِآنقدر استثنایی که ایفای نقشش از سنگ هم برمیآمد . کسی بود که معتقد بود او تابلویی بود به شکل ِآه و کسی مخالفت ِهمه جانبه با او میکرد و میگفت او تقریباً هیچ چیز است - اعوان و انصار ِدربار هم که بیاختیار گُهگیجه گرفته بودند و انگشت به دهان مانده بودند – تحقیقات میتوانستند ادامه داشته باشند . بنده پیشنهاد کردم تأمّل کنند . عنایت بفرمایید : آن که تحقیقات ِهمه جانبه را برای پیدا کردن ِردّ آن قتلها به عهده گرفته بود ، در مسیر ِتحقیقات کشته شد ؛ یعنی حین ِتحقیق کردن . این درست بیستوهشت سال و خوردهای همۀ ما جماعت را سر ِکار گذاشت . این را بار ِاوّل گوزو که به لاکپشتچرانی حالا افتاده بود روشن کرد و کمی بعد ، اسم و رسمی به هم زد ( گوزو ) . چنان به هیجان آورد کشف ِگوزو ما را که پارکینسون ِکاسیوس ِمحمّدعلیکلی بلامقدّمه آن جملۀ معروف را در ستایشش گفت . همین را عرض کنم که ما که ( تقریباً همه ) هِی بسیار جدّی تحقیقات ِاو را پِی میگرفتیم و آنقدر خرج کرده بودیم برایش ( گیاه ِمرّیخی بودنش به کنار ) ندانستیم شاید او کشته شده باشد تا تصوّر کنیم لابد مسیر ِتحقیقات ِچیده شده بر مبنای اطّلاعات ِاشتباه برای رد گم کردن درست پیش میرود که کشتهاندش . امّا بیچاره را از آن « نا-جا » آورده بودند کشته بودند فقط برای همین که دچار ِاین شبهه شویم که او مسیر ِدرست را میپیموده . گوزو از این که نشانهها ناقص پاک شدهاند
شک کرد و ما که درمانده شده بودیم بلافاصله یقین به شکّش آوردیم و به شمار ِسه در مسیر ِجدید ِتحقیقات آمر ِقتلها و عامل ِفجایع را یافتیم ( معمار ِرستگاری و وحشت ) چه فایده که نه من جرأت ِگفتنش را دارم و نه او نوشتنش . ماجرای آیتالله مال ِبعد است . اگر تصوّرتان در مورد ِایستادن روبروی تابلویی به نام ِآه را درست فرض کرده باشیم و آن تابلو پایین کشیده شود ( از زمره تابلوهای میانکش نبود ) و / در واقع مستحضر هستید که از منظر ِخبرگان ِفن این گالری ِنگارگری مختصّ قابهایی از طبیعت ِبیجان بوده است ؛ از انواع ِاغذیه تا اشربه گرفته تا اقسام ِقضای حاجت . باورتان میشود بعضیها بتوانند اینقدر بیشرم باشند ؟ من یکی که رویم نمیشود بنویسم چطور کشید پایین ؛ شلوارش را میگویم ، پسر یا دختری که نمیدانم زن بود یا مرد را میگویم . هنوز هم نمیدانم ؛ زیرا پشتش به من بود و در هر صورت ( صورتش خوب دیده نمیشد ) بدک نبود تا آن وقت البتّه که هنوز نگفته بود « تا تو نگاه میکنی ، کار ِمن اَه کردن است » و شروع کرد به اَه کردن یا به همان زبان ِخودمانی ِخودمان قضای حاجت ِبیوقفه و پایانناپذیر . میگویم : « مگر چه خوردهای عزیزجان که اینقدر طولانی هستی در این امر ؟ اصلاً کجایت جا داده بودی این همه گُه را ؟ » جواب میدهد : « تا تو نگاه . . . ( لزومی به تکرار ِعبارت ِشنیعش نیست ) » آیا این به صورت ِیک ترکیب ِشرطی بیان شده است ؟ و اگر آری ، منظور از « تا » ، « به محض ِ» است یا « مادامی که » و اگر دوّمی که اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ . . . یعنی شاید من بخواهم هزار سال نگاهش کنم ( حالا مثلاً ( خیلی ) منظرۀ دلانگیزیست ؟ ) و در ثانی این چه فرآیند و چرخۀ تولید ِمسخرهایست که حرمت ِنگاه را نگاه نداشته ، تبدیل به گُهش میکند ؟ در همین فکرها بودم ( میدانید که وقتی آدم فکر میکند ، زیاد حواسش به دور و بر و روبرویش نیست ) که دیدم او رفته یا نیست یا هر چیز ِدیگر و جایش را داده به کوهی از گُههای در حال ِخشک شدن ( با توجّه به قابل ِتمیز نبودن ِگُهها از هم از این به بعد از تعبیر ِکوه ِگُه استفاده میکنیم ) و بخار ِروی کوه ِگُه داشت میرفت و مگسان ِدربخار را پرندگانی که میچرخیدند چون سرنوشت ( چه شاعرانه است سرور ! ) شکار میکردند و میخوردند و خلاصه با آن غروب و منظره و . . . چقدر شبیه مغولستان ِخارجی ِرومن گاری شده بود و دست ِکم مارکزی میخواست توصیف ِاین « . . . » . این من ِبندۀ کمینالوزرا فقط گزارش ِخشکی میدهد از شهرکسازی در دشت ِمجاور ِافق که حینش او تصعید شد و رفت به همان جایی که آمده بود ازش انشاءالله ؛ یعنی خواهم داد انشاءالله .
( قبل )
پارکینسون ِکاسیوس ِمحمّدعلیکلی در ستایش ِگوزو گفت : « ماهی سفیدتم سیا از اساس » شاید گوزو که بعدها کارگاه ِخصوصی ِمشهوری شاید بشود را با کلثوم سیا ، آبجی ِداداش ِزینب اشتباه گرفته بود ! راستش انتظار ِبیشتری از یک بیماری نمیتوان داشت . آب ِپاکی را بریزم روی دستتان ، خودش هم بیشتر شبیه ِماهی دودی بود . میرزاقاسمی داشتیم میخوردیم با کتۀ با برنج ِدودی با مشقاسم و میرزاتقی اینها در یک قهوهخانۀ سر ِراه ِدودزده از قضا و جلّالخالق که شاگرد قهوهچی که شکرالله بود و شکور صدایش میکردیم بعدها که سنّش بالا رفت یا پسرش لبلیسان و چشمکزنان آمد و گفت آن بیرون خانمی با شما کار دارد . رفتم بیرون گوزو آمد گفت عروس ِتعریفی صدایش کنم که گفتم تا به اینجا چند باری بیش نام ِاو را نبردهام و اگر نمیآمد همان چند بار و چند میماند و بعدش هم : « . . . من کارهای نیستم ! مگر الکیست اسم گذاشتن روی آدمها ، همینطوری ؟ بالفرض حالا ما شما را عروس ِتعریفی صدا کردیم . همینطور کشکی کشکی عروس ِتعریفی میشین شما ؟ » عروس ِتعریفی : « حالا شما صدا کنین ، شاید افاقه کرد . » صدراعظم : « اللهبختکی که نمیشه دخترجون ! » گوزو : « چرا نشه پیرمرد ؟ چرا نشه ؟ خرجش جور کردن ِیه شوهره واسه چارپنج صفحه ؛ شوهر ِفرمالیته » من : « چی چی لیته ؟ » روشنم کرد که یعنی مثلاً . صدراعظم : « اگه فرمالیتس ( خودمو روم نشد بگم ) همین مشقاسم یا شکرالله یا پسرش یا میرزاتقی . . . » عروس ِتعریفی : « . . . ( همینطور بیدلیل ) . . . مگه آمیزموسی نبود اسمش ؟ » « نه مسلمون شد و اِنقد مسلمون شد که گفت از همون اوّلشم جهود نبودم و تقیّه میکردم . واسه همین آیتالله گفت تقی خوبه ، شدش تقی . » گوزو : « میشه حالا یه چارپنج صفحهای جورش کنی واسه شوهری ؟ حالا چارپنج صفحه بالا یا پایینشم فرقی نمیکنه . » من : « یعنی تو همین یه جمله ازدواج کنین و طلاق بگیرین ؟ » عروس ِتعریفی : « بذارین سطور تجربۀ زیستی بگیرن . » پنکۀ سقفی از سقف افتاده بود روی گل ِقالی ؛ نه سایهاش که خودش و گل ِقالی به دروغ 17 بار تکرار میشد . کفپوش ِاتاق فقط موکتی خاکی رنگ بود که پنکۀ سقفی افتاده بود روش ! میبخشید ! همین الآن خبر ِموثّقی به دستم رسید با شرحی کوتاه : « سلطان به اپوزیسیون پیوسته » توصیف موقوف ! باید امشب بروم .
هفتهشت روز بعد : گرفته بودندم افراد ِاسی اشنو و چیزهایی را به من فهماندند و قرار شد هم سر از ته و توی کار ِسلطان دربیاورند هم چندتا کار ِسرّی و مرموز بکنم یا بگذارم بکنند . خیلی اخمو و خشن بودند . اذیتم کردند ! همه که حرفها و کارهایشان را زدند و کردند ، اسی ( کنت لرد . . . ) اینطوری گفت : « فهمیدی ؟ » حاضرجوابی کردم : « بستگی به فَهِش داره » خوششان آمد . خندیدند . البتّه قبلش تهسوز شده بودم امّا ولم نکردند . گفتند برقص ، رقصیدم . گفتند ، بخوان ، یک دهان خواندم برایشان با آن چند قطره اشکی که به چشم آوردم در آن دقایق . گفتند : « صدای کیرییی داری . » صدای مرد کیری باید باشد دیگر /
/ سلطان داشت از بازار ِنعلبندان به بازار ِسرشور میپیچید که سر از بازار ِکویتیها درآورد . سایه به سایه دنبالش بودم در این چند مکان و زمان . فست که میشد فست میشدم ، اسلو که میشد ، اسلو . گاهی هم سوپرایمپوزمون جور میشد : « نمیای بریم تئاتر ؟ » رخ به رخ شده بودیم . رفتیم . شبیه تماشاخانههای پاکستانی بود . روی سنش گروهی ازبک نمایشی شرقی را اجرا میکردند . آمدند روی سن و زندگی ِراحت ِخانزادۀ نوجوان و اوّلین جرقّههای بلوغ و عشقش را حین ِنگرانی ِبزرگترها که میآیند و میروند نشانمان دادند . ما میدانستیم امّا خانزاده نمیدانست نگرانی از چیست تا انقلابیها خانه را گرفتند . در پردۀ دوّم بازیگر ِنقش ِخانزاده که نقش ِجوانیهایش را بازی میکند را با پوشش ِمتّحدالشّکل ، پشت به پیش ِخودش کرده ( در معنا ) میبینیم که بالاخره پیشنهادش را به روحانی ِمیانسالی که سردستۀ انقلابیون ِآن ناحیه هم هست میدهد و میگوید میتواند کلّی از جنایات ِخانها را افشا کند . حین ِصحبتهای راست و دروغ قاطیش عوامل ِاجرا یواش یواش صحنه را دو نیم کردند و موازات ِدو ماجرا بقیۀ ندید بدیدهای تماشاچی و سلطان را به شوق آورد . انگار شقّالقمر دیدهاند ! پردۀ دوّم کوتاه بود ، امّا سوّمی خود نمایش مستقلیست از مظالم ِاهل ِثروت و ملّاکین . توی چهارمی پیرمردی را در نشیمن ِخانهای مجلّل و اشرافی روی مبلی که جایی در دیالوگ میگوید شرابههای سرخ از آن آویخته ( مبل و ربدوشامبر ِپیرمرده هم بیشتر سرخابیاند ) نشسته و حین ِمصاحبهاش با خبرنگار ِسوسول-حزباللهی جوان میبینیم و میفهمیم کارگردان و تهیّه کنندۀ مطرح و بفروش ِتئاتر و سینماست و رمز ِموفّقیتش را بریدن از طبقۀ منحطش میداند و نمایش که تمام شد ، سلطان که مانده بود با دستهایش اشک ِچشمش را پاک از صورت کند یا کف بزند ، گفت : « ول کن اپوزیسیون مپوزیسیونو . بریم دنبال تیارت . » پیشتر تئاتر میگفت . خوابآور داشت اثر میکرد . دادم بیایند ببرندش .
( قبل )
حتّی یک بار قبلۀ عالم زدند تو کار ِعرفان . این من ِبندۀ کمینالوزرا به دلیلی مربوط به بعد ِاین رمان و قبل ِخود البتّه نسبت به این بلیّه مصونیت داشت . البتّه عرفان ِسلطان هم که آن دوره دوست داشت بیشتر سلطانزاده بنامیمش مثل ِچیزهای دیگرش نارسیستیک بود . در عین عرفان و بیقراری جایزۀ ملّی گذاشته بود برای شباهت . گفته بود و داده بود بنویسند و ممهور کرده بود پایش را ( پای چپ ) که حاضر است نصف ِثروتش را به کسی ببخشد که شبیه ِخودش باشد ولی خوشتیپتر از خودش . بدیهیست که این مسابقه در تمام ِاین سالها برندهای نداشته و تنها حسن و قبحش شبیه شدن ِکم و بیش ِخود ِسلطان به همه بوده است . این وسط البتّه نمیتوان نادیده گرفت نقش ِآدمیزادجماعت را . توی فیلم ِاساطیری و افسانهای وارد ِجایی میشدند که طبق ِاخبار ِواثقه هیولا یا موجودات ِخاصّی داشت . این از اوّلین تجربههای فیلمبینی ِسلطان و این بندۀ کمترین بود . البتّه یکی دوتا هیولای درِپیت هم برای خالی نبودن ِعریضه داریم که یا درمیروند یا درنمیروند که به قتل برسند / ولی در واقع یکی از همان هشت زن و مرد است که نمیدانسته اگر به این مکان ِخاص بیاید همان هیولای معهود خواهد شد ( بقیه هم نمیدانستند ) و آخرش آدمهای خوب عاقبت به خیر میشوند و هیولا دوباره آدم ( جسارتاً من تا آخرش هم نفهمیدم وقتی هیولا بوده یادش بوده آدم بوده قبلاً یا وقت ِآدمی یاد از هیولایی میآورد ) سلطان کلّی مجذوب ِپیامهای فلسفی ِکار شده بود . این بندۀ کمینالوزرا همینطور که حضرتشان را نگاه مینمودم ، مشغول به کلافگی ِمعمول هم میشدم از آخر و عاقبت ِاینیکی خلبازی که الحمدالله رفع شد . بعد از عرفان زد به تشرّع و بعدها خواهید دید که در تمام ِمستراحهای عمارت ِسلطانی و عمارات ِمربوطه دوربین ِمخفی میدهد بگذارند برای شناسایی ِسرپاشاشها – البتّه بعید میدانم القائات یا بیشتر ِدرمان ِیبوثت این میان بی تأثیر بوده باشد – در همان قضیّۀ یک پا بیلبورد شدن ِمستراحها ( اینجا همه چیز مسبوق به سابقهست ) که زمان ِسلطان بابا و هنوز ازمنۀ قدیم هم رسم بود ، چه صحنهها که دیده نشد ! فقط قضای حاجت ؟ نُچ ! نُچ نُچ !
یک بار که نشسته بودیم به تماشا و چِرِک چِرِک سمشکۀ شمشیری میشکستیم ، نشسته بود و نگاه به تلویزیون میکرد ( فیلم ِسوپر میدید ) . توی فیلمی که نوجوان ِتوی فیلم میدید و ما خوب نمیدیدیم ، زنیکه هِی میگفت : «GOD GOD » که به قول ِجوانان ِتینایج ِامروزی از مقدّمات ِاورگاسم است ظاهراً که متعاقبش مردانهترین صدایی که به عمرتان شنیدهاید در پاسخش درآمد : «YES YES » و صحنه به مرور سفید ( فیدآوت به نور ِسفید ) و صفحۀ تلویزیون سفید شد . پسر ِتلویزیوننگاهکن با اتاقش سفید شد . ما هم سفید و در نور شدیم . عرق ِسفید از منافذ ِریزمان میچکید و به قول ِاسلامپور جمعه را در سفید کردیم حتّی در یکشنبۀ فرنگیها که نشسته بودیم تا میرغضب ِسلطانبابا بیاید یقۀ این حقیر ِکمینالوزرا را بگیرد و با اردنگی به ماتحت ببرد از محفل ِمجرّدی ِفیلمبینی و عرفان با پسگردنی بیاورد خدمت ِسلطانبابا که در غضب و اسف است از گمراهی و از راه به در شدن ِآن پسر ( ولیعهدش ) و با این که میداند این حقیر ِکمینالوزرا ذرّهای استعداد ِعرفان ندارد و نمیداند فوق ِخلاف ِجنسی ِبنده این بوده که سالی سه بار خواب میدیدم که نشستهام تنها و میخواهم فیلم ِسکسی نگاه کنم که هِی اغیار میآیند و ناچار میشوم کانال عوض کنم و حیرتا که توی آن کانال هم میخواهند فیلم ِسکسی نشان بدهند و آخرسرش هم آنطور که باید و شاید آن چیزهایی را که دوست دارم ببینم ، نمیدیدم ، باز نمیدانم تحت ِچه القائاتی بنده را کتکخور ِمقام ِولایتعهدی قرار دادند و بعد از این که فلکم کردند و محتلم شدم ، بردندم به تبعید . فکر کردم تبعیدم میکنند به یکی از این صحراهای عربی ؛ امّا به بیابانی تبعیدم کردند که بیشتر شباهت به ماه میبرد و در دورنما سینمایی میشد و البتّه چنان به سرعت شکمم به قار و قور افتاد که مجال به ستایش ِاین زیبایی نماند و بعد ِمختصری حلّ مسأله در شکم به مرور منظره عادی شود . باز هزار بار شکر ِایزد ِمتعال که مار و عقربی ریخته بود در سوراخسنبههای بیابان که رویم به دیوار بکشم و بخورم و شب و روز بگذرانم به ذکر و شکر تا فرجی بلکه شود . کم نگذشت زمان که نوری از خاور آمد آن غروب و البتّه ماشینهایشان بیشتر بلیزر و رنجزرور و از این چیزهایی بود که چندتا بچّه میلیاردر ِعشق ِعرفان ِسرخپوستی برانندشان و بیایند آنجا که من وبالشان شدم . خوششان میآمد از شرقیبازیهایی که برایشان درمیآوردم ؛ کمی رندی در کلام و کمی رمز در حرکات و نگاه و البتّه مقادیر معتنابهی « تخممم نیستین » ( باژگونه نمایاندن ِبینقص و کامل ِماوقع ) . حتّی یکیشان خاطرخواهم شد که اهل ِاینیکی نبودم . البتّه او هم چون توی عرفان و ریاضت و از این چیزها بود ، زیاد گیر نمیداد و رضایت میداد به گره زدن تارهای بور ِریشش به انگشتان ِپای من ، آن هم فقط سه بار از درازکشیدنهایمان کنار ِآتش . دهانش که گرم میشد میگفت : « به قول ِشاعر ِهموطن ِشما گره زدم تارهایی برای این که آواز بخوانی . » میگفت نامش بهرام ِاردبیلیست ( شاعر را میگفت ) نام ِخودش از این نامهای تکهجایی ِفرنگی بود . میپرسید چرا نمیشناسمش ( شاعر را ) . میدانستم نویسنده شاعر را میشناسد و همین روزهایی که بیشتر شبهایش مینویسد نزدیکیهای سالمرگش هم هست ( سالمرگ ِشاعر ) امّا چون نمیشناختم ، گفتم : « تنها اردبیلییی که میشناسم حسین ِرضازادهست که بعدنا قویترین مرد ِدنیا میشه ( اونیکیا رو از قصد نگفتم ) » فضا فضای عضله و پولاد نبود ؛ احساس و غذای حاضری بود . توی آن چند ماه کنسروی نماند که نخورده باشم تا این که غضب ِسلطانبابا ( بابای . . . ) فروکش کرد که برگشتم ایران اینا !
خرگوش در زمینۀ هویج : آها ! میدونین چطور عقاید ِچپ ِقبلۀ عالم ِما تعدیل شد ؟ از همان بیماری ِسخت که بنده از ذکر ِنامش معذورم و ایشان گرفتند . . . کلّی ادعیه و اوراد خرج شد و کلّی هم صدقه دادیم و دفع ِبلا شد به کلّی ؛ طوری که حیرتانگیز بود : دوباره شدند سُر و مَُر و گنده . یک شب در نجوا به گوزو گفتند که در واقع حکم ِگفتن به بنده را داشت ( گوزوsms زد ) که : « اگر نبودند این بدبختها و بیچارهها که بلاگردان ِما شوند ، ما بیصدقه چه خاکی بر سر میریختیم ( هنوز در کلام خودمانی نبودند با هم ؟ ) ؟ » فهمیدیم که ایشان هم مثل ِجوانان ِدانشجوی انقلابی چند صباحی چپ میزنند و بعد میآیند سر ِحساب و کتاب
( بعد )
رونق ِاواخر ِسلطانبابا را تا همین اواخر هم مثال میزدند . این بندۀ حقیر را نصیحت میفرمودند : « بر احوال ِآنکس باید گریست ، که دخلش بود نوزده ، خرج بیست » و توضیح میدادند : « بر احوال ِآن کسی باید زار زار گریه کرد که مثلاً نوزدهتومن ، مثلاً ها ، پول در بیاره ولی بیستتومن خرجش باشه . بر احوال ِهمچین آدمی باید همینطور زار زار گریه کرد . » خل شده بودند ایشان آن اواخر . اوضاع ِاقتصادی مُلک رو به رونق و خوشی بود در آن ایّام و کار ِگِل برمیآمد از پس ِدِل و بالعکس . خوبیّت نداشت بگذارم عریضه خالی بماند . گفتم : « شما بیخود نگرانی ! مردم که همینطور راه نمیافتن تو خیابون واسه خودشون بمیرن . » البتّه حتّی توی آن سن و سال هم نگرانی ِایشان برای کیرشان به مراتب بیشتر از نگرانی برای مردم بود . این اخبار ِخفیّه از مییج برای این حقیر میآمد . مییج نواسلام بود ؛ زنی با تمایلات ِعجیب برای غرق کردن و آبادانی .
مییج تا سالهای سال بعد از مرگ ِسلطانبابا هم یازده ماه به یازده ماه فقط دختر زایید و این اواخر به راحتی ِتخم گذاشتن بچّه میزایید . البتّه یک بار که جوانیها آژانها برای روکمکنی تخممرغ ِآبپز ِداغ کردند تو کون ِاین بندۀ آنزمان هنوز هیچکاره ، دلم به حال ِمرغها سوخت . اشارهای فقط نمودم که بدانید کشیدهام . میگویند آنور ِکرۀ زمین دختر ِهژدهمش را حین ِجفتک چهارکش تو مجلس ِرقص ِسالزا انداخته و واسه اسم در کردن اینطور وانمود کرده که اصلاً نفهمیده زاییده . دختره ( هژدهمی ) الآن خواننده و رقّاص ِخیلی خیلی خیلی معروفیست که درست وسط ِاسمش کیر دارد ؛ امّا جدا از شوخی از همه جهت توپ ِتوپ است این شکیرا خانم ! به این میگویند هنرمند نه آن بازیگر ِنامدار ِسینمای بعد از انقلاب ِایران که هنرپیشۀ خیلی خیلی خیلی متوسّطی است ( خانم ِکریمی ) و همیشه عادت دارد در بیابان به سمت ِانسان بازگردد . اجازه فرمایید مباحث ِپیچیدۀ هنری را واگذار به فرصتی مناسب و اهلش نماییم و پی ِحکایت را بگیریم : خلاصه این که این مییج با آنهمه تبحّر در زایندگی آخرسر در چشمههای آب ِگرم ِسرین سر ِزا رفت . آنوقتها من که مواد میزدم توی یکی از این خانههای اعیانی ِمتروکه که بعداً مصادره شد ( مال ِطاغوتیها ) قایم شده بودم و اخبار دیر به من میرسید . والّا زودتر خدمتتان عرض میکردم که فرزند ِبیستوچهارم ِمییج خانم ِسابقاً نواسلام هم دختری شد که بعدها گوزو صدایش میکردم . میگفتند میرزاتقی را که چند صباحی مشغول ِشوهریش بوده با شوخیهایش میرنجانده ( گوزو ) . عیب از مرتیکه بود . گوزو مثلاً ازش میپرسیده : « موسی کو تقی ؟ » این ناراحتی دارد ؟ خیلیها یک وقتی یهودی بودهاند و بعدش نه ! قمری هر چه باشد از آدمیزاد جماعت هم خوشگلتر است هم خوشصداتر ! جسد ِمنحوسش که روی آب میخندید را توی دریاچۀ ارومیّه پیدا کردند ( جسد ِمیرزاتقی ) . جخد از همه جا قتلش را انداختند گردن ِگوزوی ما . من که بالاخره به نحو ِبسیار بسیار مبهمی حسّ پدری یا دست ِکم شوهری نسبت بهش داشتم رو به شصتوشش وکیل ِخبره انداختم که آخرسر یکیشان ( دختر ِمعمّر قذافی از قضا ) به نگاه ِاوّل شپشهای ته ِجیب ِاین کمینالوزرا را شمرد و فیالفور فیسبیلالله به قول ِخودش ولی این تن بمیرد برای شهرت وکالتش را قبول کرد که طیّ محاکماتی که آمریکاییها فیلمش را ساختند گوزوجان ِعزیز کاملاً تبرئه شد . معلوم شد قتلی اگر در کار بوده ، کار ِعروس ِتعریفی بوده . او هم که به لعنت ِخدا رفته ( عروس ِتعریفی ) ! میگفتند با صدای سوپرانو اشهدش را گفته بوده . خوب ، وقتی سلطان از پنجرۀ حمّام وارد ِقصر ِخودش بشود ، قاتل هم اینطور مقتولی پیدا میکند دیگر ! همین الآن گفتند سلطان در حمّام رگهای مچش را گشوده .
« شنیدنیهای جدید »
خدمتتان عرض کنم که تا چهل روز دست ِنویسنده به قلم و از این چیزها نمیرفت و به وضوح میبینید که این قلم ، قلم ِدیگریست ؛ از این قلمهای نمکدانشکن و دستندار . آن دست ِسلطان که با دست ِراست رگش را زد ، دیگر دستبشو نشد برایش . از دست دست کردن و دست بالای دست بسیار و از این بچّهبازیها نمیخواهم بنویسد نویسنده برایتان . دست ِسنگین دیده یا شنیدهاید ؟ چشمتان روز ِبد نبیند ( حالا چشم ؟ ) همین موسای ملعون آنوقتها که تازه تقی شده بود و نومسلمان ِدوآتشه و بندۀ خانهزاد را که آنوقتها جوانک معتادی بیش نبودم جای اپوزیسیون گرفته بود ، توی بازداشت چنان بلایی سرم آورد که درد ِتخممرغ ِمانده از حکومت ِقبلی که به قول ِمحسن ِنامجو درد میکرد بدجور و هنوز هِی داشتم تحمّلش میکردم را به طرفةالعینی از یاد بردم . با آن دست ِسنگین و انگشترهای عقیق چنان زد بیخ ِگوشم که فکّم ترک برداشت و چپشنوی گوشم هنوز مشکل دارد . گفت : « پدرسوختۀ مارکسیست ِلیبرال ِمنافق ِسلطنتطلب ِغریبموسده ، ای جاسوس ِکاگب و سیا و موساد و اینتلیجنتسرویس ( با صدای آیتالله حسنی بخوانید ) ای ناموسکونی ِخائن ِبه دین و مملکت ، تو تو اون دنیا جواب ِفاطمۀ زهرا رو چطور میخوای بدی ؟ » همینطور که خون و دندان از دهانم میریخت عرض کردم : « من جواب ِتوی خارکسده رو نمیتونم بدم ، چه برسه فاطمه زهرا . » هر کار کرد نتوانست نترکد از خنده ( خوشش آمده بود ) . شنیدهاید میگویند طرف از کون شانس آورده ؟ مستحضر هستید که بنده از آنجا شانسی نداشتهام ! اصولاً جز زبان سرمایهای نداشتهام . به یاد ِایّام ِهممیرزاقاسمیخور بودنمان داد کمی اذیتم کنند و ولم کرد . بعدها که روزگار به یکیمان وفا کرد و به او نه ، باز هم هممیرزاقاسمی ِهم شدیم و تا مردنش هم با خیال ِراحت صدایش میکردم « یارومرتیکهای » . به قول ِشاعر « ما بودیم تو را تا دم ِمرگ مشایعت کردیم / که برگشتیم » یک شعر ِدیگر هم گفته بود . چی بود ؟ آها : « شب رازیست / آن رازیست / بود رازیست / اشک ِآن شب لبخند ِعشقم بود » البتّه این بندۀ کمینالوزرا علیرغم ِاین که بیشتر چای مینوشم ، تحسین کنندۀ غذا و هنر ِآشپزی از دور و نزدیک هم هستم . شام ِآن شب را که جهت پارهای از عوامفریبیها شاهد ِعقد ِدو جوان ِکمبضاعت ( پس چندتا ؟ ) شده بودیم ، توی کاسههای متحّدالشّکل برایمان آوردند . البتّه تنها شکلی که میشد به کاسهها نسبت داد با مسامحه را میتوان در شباهتشان با چیزهای گرد مرتبط دانست . توی کاسه چیز ِکمرنگ ِبیبویی محکم به جدارهها ماسیده بود که تصمیم گرفتیم اسمش را آش بگذاریم ؛ از این غذاهایی که به محض ِخوردن ( جویدن نمیخواهند ) هنوز از گلو پایین نرفته ، بی مکث و استنکاف فرآیند گُه شدن را پیمیگیرند . دوستان رغبت به خوردن نداشتند ، جور ِدوستان را کشیدم . خوبیّت نداشت بماند چیزی . خلاص که شدیم از دست ِفقرا ، توی کوچه پسکوچههای جنوب ِشهر گم شدیم ؛ نه مثل ِتوی فیلمها و ترانهها که با معدهی سنگین ِمن و رودههای درهمپیچ ؛ مثل ِهمین معده و رودههای نوشته شده . صبح ِصادق بود که دیگر طاقت نیاوردم و پشت ِتل ِماسهها خود را راحت کردم . چشمانم که روشن شد ، راه پیدا شد . راه ، جادۀ مارپیچی بود که یک جاهایی نقطهچین میشد ، جاهایی سهنقطه و . . . و در نقاط و لحظههایی دچار ِموقعیّت ِحلزونی میشد و در شگفت میآورد ما منظرهبینان را . پرسیدم : « چیست نام ِاین چی ؟ » چیزی گفتند که نفهمیدم . پرسیدم : « اسم ِدیگر ندارد ؟ » گفتند : « چرا ؟ » گفتم : « برای نامیدن . » گفتند : « چرا » پرسیدم : « چیست پس ؟ » گفتند : « صراط ِمستقیم » گفتند صراط ِمستقیم . فرمودم : « همان مالهالنددرایو را که نفهمیدم ترجیح میدهم . » بیشتر ِدوستان کمگو بودند و بسیار پاسخ میدادند . یعنی حتّی اگر به منظره نگاه میکردند ، به منظره پاسخ میدادند .
از دور به ترسیمات ِاشر میمانست و هر چه نزدیک میشدی ، میدیدی فقط کج و کوله است . آنقدر هاج و واج ماندیم که از معمار عمارت بپرسیم « معمار ِاین عمارت کی بوده ؟ » « میگن مهندس فیضالله » « کی میگه ؟ » « از لفته شنیدم » تحقیق کردیم ، دیدیم اینها نگفتهاند . تفحّصی اساسی دادیم بکنند که دستمان آمد راوی ثقل ِسامعه دارد و فیضالله ، نه مهندس ، که « محدّث » بوده . عجبا که ساختمان دائم مثل ِمنارجنبان میلرزید و فرو نمیریخت . تاس ریختیم و قرعه به نام ِلفته آمد که پا به عمارت بگذارد . عزّوجزّ و عجز و لابه میکرد و زن و بچّهاش را در معنا و گفتار انداخته بود وسط تا واسطۀ لطف و رحمت شوند که حکم از سلطان یا بالاتر آمد که پیش از همه « محدّث فیضالله » باید پا به عمارت بگذارد . دادم حکم بروند فیضالله را بیاورند که پاسی از ظهر نگذشته کشان کشانش میآوردند و سایهاش پیشاپیش خودش میرفت که این نشان بود از « نَهسر » نبودن ِخانه . عمارت همچنان آن روبرو پیچ و تاب میخورد چنان که محدّث حلالیّت از ما طلبید و مثل گوسفند قربانی پای در راه نهاد ( دستوپایش باز گذاشته شده بود ) برگشت باز به التماس که نمیدانم چه دید در چشمهای ما که بردیگرنگشت . پا به خانه که گذاشت ، بر سرش فروریخت بخشی از عمارت که برای کشتن و بلکه له کردن قسمتهایی از تنش ( که شامل کله هم میشد ) کافی بود . بقیۀ عمارت سالها ماند و البتّه تا آن زلزله که آمد و ریشتری هم داشت هم همانطور میلرزید و بعد که نلرزید ، فرو ریخت که بخشهایی از زیرش آمدند رو طوری که آبانبار را تغییر کاربری دادند و شد رستوران ِگردان و آبنما تا به امروز همچنان همان حوضچۀ واجبیست و « آره ، آره . . . آره » همینطور کلّهاش را تکان میدهد مستمع ِمهربان . مستمع مهربان به من میگوید : « ول کن عزیز این قاجارماجارو . بیا بریم کنسرت ِزیرزمینی ِمحسن نامجو » رفتیم .
همه بودند ؛ همه ! صحرای محشر ِمینیمالی بود واسه خودش . بابت ِدرد ِمختصری که شاید از عذاب ِوجدان در یکی از دو دست داشتم ، نگران نبودم . مجلس را میشد مذهبی هم دید و عوض کف زدن با صلوات کار تشویق و تهنیت را پیش برد . جوانکی خوشریش هم قر ِراک میداد که میگفتند نتیجۀ محدّث است و لاجرم درآمد ِخوبی دارد . « شغلش چیه ؟ » « شهادتطلبی »
« در سفر و حضر »
چین یا 7 ؟ نمیدونم میخواست بره چین یا 7 ( ؟ ) کوچۀ هفتم بود که به چین راه داشت . راه را با رنگ مشخّص میکرد که خروج از صراط نکند و کلّی قوطی رنگ مصرف شد . لباس پرندگان را پوشیده بود و مثل ِپرندگان میلولید ( خرامش ِکرمآسا ) . پرندهای از نواحی ِبیافرای علیا هم هست ( وجود دارد ) به نام ِلولیوش ِمغموم که ناتوان است از بازگویی ِحکایات ِآیتالله . خداوندگار ِعوالم زبانش را دوشاخه کرده تا تاب ِگرمای گفتگو را نداشته باشد . مادر نویسنده که بانو مینامیمش معتقد بود زبان ِمار در کام دارد او ( نویسنده ) امّا در دلش جز خونی که پمپاژ میکند یا غذای در حال ِهضم ، هیچ نیست و اگر هم باشد به بدی ِآنچه میگوید یا میگویند نیست . امیدوارم شما انتظار نداشته باشید این حقیر ِکمینالوزرا طوطیوار مشغول ِنقل ِافاضات ِنویسنده و بستگان و نابستگان ِمخیّل ِموهوم یا مخیّل ِمستندش باشم البتّه . البتّه که مأمورم و معذور ، امّا بنده یک صرفاً هیچکاره این میان بودم و اگر جز این بود رضا نمیداد عمراً لانگجان به این راحتیها به گذشتن از خون ِقاتل ِطوطی . البتّه گفتم که خود ِنیما صفّار قاتلش را کشته . خندید و گفت : « کجای کاری بچّه ؟ دست ِخودش تو کاره ! » توی کدام ؟ بچّه البتّه خودش است و هیچگاه نخواهد دانست ( شما نه ) و آیا لازم است این هم نوشته شود که چیزی دربارۀ کباب ِکوبیده گفته نشد ؟ « صدری ؟ » « جون ِصدری ؟ » « راستاحسینیش من کی به پای چوبیم گفتم دروغ ؟ » « لانگیگرام ، میتونم لانگی صدات کنم مثل ِاخوی ؟ والّا من که نشنیدم بگی . اینو باس ربطش بدی به یکی از شعرای سنّی ِما به نام ِرومی که معتقده آدمایی مثل ِتو که یه پاشون چوبیه منطقیتر و اهل ِاستدلالتر از بقیه محسوب میشن . » « اینا حرفای نئشگین صدری ! من اگه پامو رو زمین ِکجم بذارم ، اون زمین ِکج کشتیمه لابد که تو تلاطم و طوفان داره کشتیبازی درمیاره . آخه منی که حرفام بیهمم به هوا میچسبن چه لازم که رو آب راه برم ؟ » « آره لانگی . من و تو میدونیم رو زمین ِسفت شاشیدن یعنی چی ! منم همین ! منم همین ! حرفام هر چی چربوچیلی باشن ، آبکی که نیستن که ! بچسبونم ؟ » « سوأل ِخصوصی نباشه ! داره میافته هوا ! سوأل خصوصی نباشه ! آمار ِاون هادوک ِمولینسارنشینو که الهی خبرشو واسم یا واست بیارن ، من همیشه و فقط از راستاپوپولوس داشتم . جنس ِدریاهای من با دریاهای اون ، حتّی اون وقتام که مولینسارنشین نشده بود فرق میکرد . » موضوع جدّی شد : « پس شما با هیچ دریانورد ِمشهوری آشنا نیستین ؟ مثلاً ماژلان . . . » « من فقط با ماهیگیرا دمخورم صدری . چرا رسمی شدی ؟ » « دزدای دریایی چی ؟ مثلاً راکام ِسرخپوش ؟ یا کاپیتان جک اسپارو . . . » « آره دیگه پسر همین ماهیگیرا رو میگم دیگه » یک نما زدم به وجدان و شماتت : « امّا اینا تورشون رو رو مردم ِبینوا پهن میکنن » « نه پسرجون اینا قلّاب میندازن » « قلّابین آقای سیلور ؟ » « به همین پا که واقعین . اصلش همینه بچّه ! شکارچی شکارشو انتخاب میکنه ! اینا چیزایین که شما مسلمونا باید بفهمین . خیلی . . . » جلوش در آمدم : « غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود / عجب فتادن ِمرد است در کمند ِغزال » « oh sheet ! اتّفاقاً کارتونشم دیدم بچّه . اسمش بود آهوی کمندانداز . تو ایرون دوبله کردین آهوی کابوی » ضربهفنّی شده بودم مییجآسا : « کرم ِاندازهگیر » دم گرفتیم : « که با ممارست و اعتنا مشیّت ِالهی را طی میکند در حال ِافعال » جماعت ِمؤمنان : « آره »
آیتالله آمد . در واقع راستاپوپولوسی بود با تهلهجۀ هندی در مخرج . هادوک و دوستان باز نیامده رفتند . آنها را چه به دخول و مخرج و ختنهگاه و متعه و کنیز و دقّالباب و غلام ؟ مگر صدراعظم و سلطانش است که بشود هر چیزی را کشکی کشکولی ریخت توش با این خیال ِراحت ؟ خیالش را راحت کردهاند که چیزی را در خودش نگاه نمیدارد . خیال ِراحت را در دسترستر میشناسند . خاطرتان هست چشمانم را که میبستم وارد ِباغ ِانار میشدم و باز که میکردم نزدیک ِگلابیزار بودم ؟ گوزو یواش که آمد پیش ِمن شکمش کمی بالا آمده بود و سلامش مزۀ خودکشی به دهانش میداد . دائم زبانش را با لبهایش خشک میکرد . بسته را میدانستم تویش جز نامه فقط خرتوپرت است ، داد دستم . گفتم : « بدمش بانو ؟ » گفت : « از کجا فهمیدی ؟ » « ترجیح میدم خودکشی نکنی . » « این خودکشی نیست » « پس این نارنجکا رو لابد بستی دور ِکمرت که خالهزنکا بگن دختره خودشو لو داده ! » « پس میدونی که خودکشی اسمش نیست » « آخه کی ارزش ِاینو داره تو دنیا که آدم واسه کشتنش کشته بشه ؟ » « به آدمش ربط داره . تو که اینکاره نیستی بابا ! اینو کسی میتونه بگه که جنمشو لااقل واسه خودش رو کرده باشه » من : « تو که سیاسی نبودی بچّه ! » گوزو : « اوّلاً بچّه تو قنداقه . ثانیاً ماجرا ناموسیه » من : « . . . » گوزو : « . . . ، . . . ، آره کلثوم سیا دیگه . . . » « خدا بیامرزتش » « میدونی چهطوری مرد ؟ میدونی خاطرخواهی داشتن با مغبچّه ؟ » « نکنه چون زورکی دادنش به آیتالله خودشو کشته ! ول کن بچّه ! » « اگه تو رم هر روز مجبور میکردن دو ساعت تو تشت ِآبانار بشینی که کونتو که میذارن خوب تنگ باشی خودتو نمیکشتی ؟ » من : « من ؟ نه ! » من : « من نه ! » « چیکار میکردی پس ؟ » « خیلی کارا . مثلاً شاید عضلات ِکونمو سفت میگرفتم که آبانار نفوذ نکنه » گوزو : « لااقل تو این فصل یهخورده جدّی باش ! » « والّا جدّیم . یعنی تو میخوای سر ِرفاقت عملیّات ِانتحاری کنی ؟ » حوصلۀ توصیف ِنگاهش را ندارم . قول ِشرف دادم و چون قبول نکرد دوساعتونیم فک زدم تا مواد منفجره رو کند از تنش ترکه شد از نو . قرار شد با روابطی که لاف آمدم دارم ترتیب ِآیتالله را بدهم . لازم است نویسنده بنویسد آیتالله تا همین حالا هِی سرومروگندهتر شده و لپهایش گلانداختهتر ؟ گوزو هم درگیر ِماجراهای بعدی شد . برای اینکه به قاطبۀ معتقدان و اخیهکشان برنخورد مینویسم توی هر صنفی خوب و بد داریم دیگر ! حالا میرویم قسمت ِگلابیزار ؛ چون دست ِچپ ِحامد ریگو ( داداش ِزینب و دلباختۀ ملکۀ زیبایی بیافرا ) هم مثل ِخودم کونگلابیست . سخت نیست حدس ِاین که در مورد ِخواهر ِمرحومش هم وقتی زنده بود همین را به اوصاف ِجمیل شنیده بودم . بعد از مرگ خوبیّت نداشت . ذکر این چیزها تلخی از جانتان میبرد انشاءالله : مثلاً من خدمت ِیک آیتالله ِدیگر ارادت داشتم که خیلی خوب بودند و اصلاً مثل ِاین یکی بد نبودند ششتا زبان بلد بودند که یکیش خارجی بود و با ریاضیدان ِمعروفی بحث ِاخلاق هم کرده بودند آنقدر خوب حرفهای خارجی با لهجههای قشنگ میزدند که خدا میداند . روابطشان هم با خدا خیلی حسنه بود میگفتند . از آن جنس و جنمی که لابد جا در جهنّم دارند نبودند . شهواتشان را همه ، کنترل میکردند جز یکی . حتّی به شرعیشان هم که کپی ِکیرندیدهها شده بودند و مادر ِحیدر و گاهی حیدر ِخالی صدایشان میکردند هم میگفتند درست و حسابی نمیرسیدند ؛ طوری که بعد از فوتشان حاج خانم که هشت یک ارث میبردند ، در خانهچهای که ته ِعیدگاه ِمشهد رسید بهشان ، گاهوبیگاه تنها دختر ِشوهرنرفتهشان را میفرستادند کمیته دورۀ غذای فرنگی ببیند و دختران ِجوان را میآوردند خانه . حیدر مرده آمده بود دنیا . دستپخت ِخودشان بد بود یا خوب ، حاجآقا میخوردند اساس . شهوتشان از شکم پایینتر نمیرفت ( احتمالاً جز هفت باری که ششتایش شش دختر ِزنده شدند ) . فقط شکمشان پایین و جلو و همه جا میرفت . در مراسم و مجالس ِعوام و اعیان خود ِبندۀ کمینالوزرا شاهد بودم به چه ترفندها و تکنیکهایی شکم ِمبارک را جابهجا مینمودند تا جا برای دوریهای بعدی باز شود . خدا بیامرزدشان ! آن زمستان آنقدر خوردند و خوردند که باد کردند و رفتند هوا . احتمالاً آمده بودند روی تراس بادی دربدهند از بالا و پایین ( تنها دادار ِدو عالم ِغیب و شهود است آگاه بر اسرار ) زیرا سقف ِاتاق ِخلوتشان از بس دمر خوابیده و گوزیده بودند و طاقباز آروغیده ، گنبدیشکل شده بود و نمانده بود چیزی که بترکد با دست ِکم ترککی خفیف و بدآتیه بردارد . به هر حال حکم ِاحتیاط به تراس آمدن بودن همان و به آسمان رفتن همان . ماستمالی ِکفن و دفن و ختم و چهلم و . . . ایشان با این حقیر ِنایبالرعایا بود ( لاش ِمحسن کِرَکی ِنگونبخت را دادم کش از خرابه بروند خودم بگذارم جای حضرتشان ) . خلاصه در این چهل روز دوندگی ، خواب راحت اگر قاتل ِچهگوارا داشت و دبری ، این بندۀ خادمالملّه ( کمینالوزرای سابق ) هم داشت و اگر یونگوفروید ( فرویدویونگ ) که در واقع همان فرویدویونگ ( یونگوفروید ) پیشیناند ، آرام و قرار به خواب ِمصنوعی و رؤیای صادقه برایمان نیاورده بودند ، بیخوابی همینطور عادتمان مانده بود . جای شما خالی ، جماعت که ذن گرفته بودیم برای رؤیای صادقه ، همه مستقیماً محضر ِآیتالله خدمتشان رسیدیم . عمراً اگر حوریهای دوروبر حضرت ِآیتالله را میدیدید و باز هم تا آخر ِعمر گناه میکردید : ایشان و دوستان در حالی که زندگی شیرین ِما را در ظرفی مملو از عسل داشتند درست میکردند ( پی میگرفتند ) قصد جماع هم میکردند در منظر ِما جماعت ِمبهوت امّا . . . امّا اسفا ( اینجاش ضدّحاله ) که به محض ِدخول ، یعنی هنوز تا ختنهگاه فرو نرفته ، حوری ِمورد ِنظر مثل ِحباب میترکید و ایشان میماندند با کف و افسوس بر چیزشان و چیزهای دیگرشان . خوبیّت ندارد ورود به حریم ِخصوصی ِافراد ( منظور آیتالله است ) این بود که بی کسب ِاجازه مرخّص شدیم همه جز خبرچینی که نمیدانم روی چه مرضی گماشتم بماند . همیشه حضرت ِآیتالله وقتی با خارجی جماعت به این جاهایش میرسیدند ( آخر حضر و سفرشان قاطی بود ) میفرمودند : « !Oh Poor God »